نماد اعتماد الکترونیکی

تعداد مطالب نشريه:5654
تعداد پست وبلاگ ها:5152
تعداد نظرات وبلاگ ها:9663
تعداد نظرات نشريه:5597
بازديد مطالب نشريه:529837
بازديد اشعار وبلاگ ها:5132311
تعداد کاربران:1502
تعداد وب لینک ها:131
ابراهیم حاج محمدی

ابراهیم حاج محمدی

در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم به تلبیس ابلیس لعین از ثمره ی شجره ی ممنوعه ای در بهشت تناول کرده بود، به محبس تنگ و تاریک دنیا پای نهادم.
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در ایـــن دیـــر خـــراب آبـــادم
پدرم که خدایش بیامرزاد از مردمان کرمان بود و مادرم که عمرش دراز باد از دیار خراسان است.
تحصیلات خود را تا پایان مقطع متوسطه در فریمان گذراندم و پس از آن موفق به طی دوره کارشناسی در تهران و کارشناسی ارشد در رشته ی فلسفه و حکمت اسلامی در مشهد مقدّس شدم.
همزمان با تحصیلات دانشگاهی ، ادبیّات عرب {اعم از صرف و نحو و عروض و قافیه و معانی و بیان} ونیز فقه و اصول را در محضر اساتید برجسته حوزه ی مشهد و قم فراگرفتم و مقالات متعدّدی در زمینه ی مسائل اجتماعی و فرهنگی در مجلّات و نشریّات به طبع رسانده ام . از جمله :
1- نسبیّت اخلاق از دیدگاه متفکّر شهید استاد مطهّری
2- مبانی حکومت دینی در اندیشه ی سیاسی استاد شهید مطهّری
3- آزادگی و آزادی حق با وظیفه
4- جهاد اکبر جامعه { امر به معروف و نهی از منکر }
5- مطهّری و فهم شریعت و طبیعت
6- نظری به دقت پیرامون ازدواج موقت
و...........
سرودن را از 15 سالگی آغازیدم و در همه ی قوالب شعری سنتی و نو و نیمایی طبع آزموده ام و طنز را جدی گرفته ام .

مائیم همین اکبر { تقدیم به قهرمان کربلا حضرت علی اکبر سلام الله علیه}

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 02 اکتبر 2017
در سایر..

مانند خودت هستی ، مانند امین، اکبر
چون نور پر افشانی ــ « از پا منشین» ــ اکبر
 
همتای محمّد کو ؟ در صورت و در سیرت ؟
غیر از تو درین عالم ، یا خلد برین، اکبر
 
ای ذات تو از پاکی ،مرآت خداوندی
از هر چه اهورایی ، بردی دل و دین اکبر
 
ای ماه که می خندی، پیداست که خرسندی
با لطف خداوندی، شد عرش نشین، اکبر؟
 
تابیده فروزان فر،مانند تو خورشیدی
هرگاه یساری را ، رو کرده یمین ، اکبر
 
دارد به یقینم تا «لا» طاقت« الا » را
ابلیس بکوبد سر ، یکسر به زمین، اکبر
 
دانی که  چه غوغایی ، یاهو بکند بر پا
اندازد اگر در جان ، یکباره  طنین ، اکبر
 
هر کس  که خدا جو شد سر مست ز یا هو شد
سیمرغ به دام افکند  بهتر چه از این ؟ اکبر
 
بر خیز ،چو گل بشّاش، در عشق شناور باش
ای روشنی قلبم ، ای ماه جبین ، اکبر
 
از پا نشناسد سر، مانند تو ای گل، هر
کس ، باخته  دل یکسر ، بر گوهر دین اکبر
 
این قوم که می بینی با خویش گلاویزند
این قوم دلی دارند آکنده زکین اکبر
 
این قوم که می بینی ــ اولاد ابی سفیان ــ
خوکان  ابی جهل اند، با فتنه قرین، اکبر
 
از  حضرت سبحان دور، از رحمت رحمان دور
بودند چنان، زیرا ، گشتند چنین ، اکبر
 
اولاد ابی سفیان،یا حرمله یا شمرند
از نطفه ی ناپاکان بستند جنین ، اکبر
 
ماتم زده ایم امّا باید که شرر باشیم
اندوه تو بیش از حد گر هست وزین اکبر
 
باز است فرارویت راهی به بهشت امّا
از خار مغیلان پر، سرشارترین اکبر
 
انگار عطش داری تب بی غل و غش داری
باید که ننوشی جز از ماء معین اکبر
 
جانی که تو داری تا در رهن خداوند است
جز این نه به دل ره ده ، جز این نه گزین اکبر
 
رامیم خدا رامیم، بی دغدغه ، آرامیم
اینگونه رجز خوان باش این گونه ببین اکبر
 
داریم چنین نقشی ، چون نور فرح بخشی
«سر بر نکند خورشید» الّا ز کمین اکبر
 
عینیّت پاکی ها در توست محقّق تا
باشی متبلور از فردوس برین اکبر
 
بختی به بلندای بختت نشود پیدا
کرده ست تو را اوّل ، حق دست گزین ، اکبر
 
من بر تو و تو بر من می بالم و می بالی
آن گونه که می بالد، چنبر به نگین ، اکبر
 
بحبوحه ی جنگ است و  در ما نه درنگ است و
می رخشم و می رخشی مائیم همین اکبر
 
هر کس که چو ما آگاه، بگذاشت قدم در راه
خوش باشد و بردارد  گامی به یقین اکبر

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 215 0 نظر
آراء این پست
0 رای

من همینم که می بینی

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 16 سبتامبر 2017
در غزل

من همینم ، همین که می بینی! درد، بر دوشِ حسِّ تنهائی

شعرِ تَر می تراود از طبعم، تا بنوشی یک استکان چائی

 

من پُرم، پُر، از آه جانسوزی که امانم بریده است از آن

تو ولی بی خیال و فارغ بال ، مثل لولی وشان حالائی

 

می چمی مثل ماده آهوها،غافلی،غافل از هیاهوها

عمری از من گذشته است آری،می کشد عشق سر به رسوائی

 

بس که از درد دیده ام آزار، گفته ام با خودم هزارن بار

سر به بالین مرگ خود بگذار، جز به مردن اگر نیاسائی

 

گر نخواهی شوی پکر چون من، خانه بر دوش و دربدر چون من

گفته باشم که نازنین زنهار ، جان خود را به غم نفرسائی

 

شک ندارم که نیستی حوری، گاهگاهی ولی همینجوری

نکند ــ پیش خود گمان کردم ــ  نسخه ای دیگر از اهورائی؟

 

خوابم از سر پرانده ای دیری است، بی وفا با نگاه مشکوکت!

گرچه مادر بزرگ در گوشم ،جور و واجور خوانده لالائی

 

گاهگاهی که می زند غیبت،دربدر می شود هواخواهت

در زمین در پی تو می گردد،تو،ولی توی آسمان هائی

 

ول معطل تمام عالم هست، توی دنیا اگر نباشی تو،

بی تو مائیم بی برو برگرد،باده پیمای باد پیمائی!

 

بر فریبائی ات اگر خوردندغبطه گل ها، از این ملالی نیست

غافلی وای! از این که می دزدند ،از لبت غنچه ها شکوفائی

 

پیکرت هست رشک حورالعین، گل تری از هر آنچه گل دیدیم

آنچه را گل تر از گل است آیا می شود با گلی بیارائی؟

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 146 0 نظر
آراء این پست
0 رای

«آنات » ما را بی وضوها شستشو دادند

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 11 سبتامبر 2017
در غزل

تا بر فروزد بی امان تر بی کران ها را

خورشید یک آن برنتابد کهکشان ها را

 

دنیا چراگاه شیاطین است بی تردید

جز این نده ره در دلت هرگز گمان ها را

 

 شیطان گمانم می پزد هر آن خیالی  خام

باید به پیش سگ بریزد پختمان ها را

 

 تکبیرة الاحرام هامان روح پرور نیست

گوئی بلالی لال می گوید اذان ها را

 

«ایّاک نَعبُد» هایمان چیزی نمی ارزید

تکثیر می کردیم زیرا «مستعان»ها را

 

بی هیچ شکی جمله سرحداتمان امن  است

در دست آرش ها اگر دیدی کمان ها را

 

امکان ندارد لامکان ها در مکان گنجند

در جای دیگر جستجو کن لا مکان ها را

 

این آسمان ها پاچه خار درد ها هستند

فرش زمین باید کنیم این آسمان ها را

 

از خواب غفلت بر نمی خیزند بی دینان

خرناس ها پنهان کنند آیا عیان ها را ؟

 

مطرب سرانگشتان خود را زخم خو تر کن

این زخمه در شور افکند شاید بنان ها را

 

طوفان نکند از جا بنای باجگیری را

دامن گرفت از بس زمینگیری زمان ها را

 

«آنات» ما را بی وضوها  شستشو دادند

باید به دست مرده شوها داد آن ها را

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 75 0 نظر
آراء این پست
0 رای

«آنات» ما را بی وضوها شستشو دادند

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 11 سبتامبر 2017
در غزل

تا بر فروزد بی امان تر بی کران ها را

خورشید یک آن برنتابد کهکشان ها را

 

دنیا چراگاه شیاطین است بی تردید

جز این نده ره در دلت هرگز گمان ها را

 

 شیطان گمانم می پزد هر آن خیالی  خام

باید به پیش سگ بریزد پختمان ها را

 

 تکبیرة الاحرام هامان روح پرور نیست

گوئی بلالی لال می گوید اذان ها را

 

«ایّاک نَعبُد» هایمان چیزی نمی ارزید

تکثیر می کردیم زیرا «مستعان»ها را

 

بی هیچ شکی جمله سرحداتمان امن  است

در دست آرش ها اگر دیدی کمان ها را

 

امکان ندارد لامکان ها در مکان گنجند

در جای دیگر جستجو کن لا مکان ها را

 

این آسمان ها پاچه خار درد ها هستند

فرش زمین باید کنیم این آسمان ها را

 

از خواب غفلت بر نمی خیزند بی دینان

خرناس ها پنهان کنند آیا عیان ها را ؟

 

مطرب سرانگشتان خود را زخم خو تر کن

این زخمه در شور افکند شاید بنان ها را

 

طوفان نکند از جا بنای باجگیری را

دامن گرفت از بس زمینگیری زمان ها را

 

«آنات» ما را بی وضوها  شستشو دادند

باید به دست مرده شوها داد آن ها را

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 79 0 نظر
آراء این پست
0 رای

و بعد

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 08 سبتامبر 2017
در غزل

نفس در جان، دمب جنبان شد و بعد

زندگی در مرگ عریان شد و بعد

 

مرد آتش سر فرو در خویش برد

عشق را جولان طغیان شد و بعد

 

فرصت سر در گریبانی نبود

ناگهان ایمان فراوان شد و بعد

 

بت شکن این بار در خود ،  بت شکست

عشق در قلبش فروزان شد و بعد

 

دشنه ای رقصید در دستی حریر

جان ابراهیم حیران شد و بعد

 

عزم خود را مرد آتش جزم کرد

هاجر امّا دل پریشان شد و بعد

 

سر به فرمان بود اسماعیل نیز

در دلش ناگاه طوفان شد و بعد

 

عشق دست و پای طوفان را که بست

باز ، دست و پای ایشان شد و بعد

 

خنده زد بر روی اسماعیل عشق

چشمهایش سنبلستان شد و بعد

 

شد محقق ناگهان ذبحی عظیم

جلوه گر تا عید قربان شد و بعد

 

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 81 0 نظر
آراء این پست
0 رای

حضرت مستطاب عشق آمد ، ضجّه زد در مغاک خاک ابلیس

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 22 آگوست 2017
در غزل

های و هویی در آسمانها بود، رعد بر خود مهیب می پیچید

هر چه گل بود زود می پژمرد، خار بر گل أُریب می پیچید

 

شیطنت ها که از بشر سر زد، پای در گل شدند آدم ها

شعله ور گشت آتش عصیان، در جهنم لهیب می پیچید

 

ضجه ها بود فاش تر از پیش ناله ها  دلخراش تر از پیش

وای در گوش جان انسان ها ناله ی نی عجیب می پیچید

 

رود ها تر دماغ اگر بودند در گلستان گلی نمی پژمرد

گل  ز شادابی اش مگر آنی روی از عندلیب  می پیچید؟

 

خشم دژخیم روزگار از بس باغ ها را به داغها سوزاند

کوه حتی  در استواری ها ، برفرازش نشیب می پیچید

 

خشکسالی به جان باغ افتاد ، بس که  باران کنسک می بارید

رود اگر رو به گلشنی می کرد ،راست می رفت و شیب می پیچید

 

دخمه ای بود و صد عسس درآن سینه می شد قفس ،نفس در آن ،

حبس شاید از آن سپس در آن، محبس « أم مَّن یُّجِیب » می پیچید

 

ساحلی ها خدا خدا کردند رحمت حق نصیب انسان شد

زل به دریا زد آسمان ناگاه، موج بر خود نجیب می پیچید

 

بر نیستان نهیب زد طوفان ، «خیزران » را به جان شرر افتاد

 تاک بی تاب بر خودش لرزید ، نسخه اش را عجیب می پیچید

 

پا به دنیا گذاشت ذالنوری  که جواد الأئمّه اش خوانند

گل به دامان دشتها رقصید ، بوی گل دلفریب می پیچید

 

سینه اش رعد اگر ستبر افتاد تیرگی در نهاد ابر افتاد

نسترن  دلنواز می رقصید، باد با فرّ و زیب می پیچید

 

یاسمن می گرفت از او نکهت، شور مستی به یاد باد افتاد

هر کجا پا نهاده می دیدند ، در فضا عطر سیب می پیچید

 

می گرفت از جمالش ایمان، جان ، جود از او به وجد می آمد

غنچه را سهره قلقلک می داد، عطر گل بی رقیب می پیچید


حضرت مستطاب عشق آمد ، ضجّه زد در مغاک خاک ابلیس

در فراسوی سنبلستان ها، ضجه اش نا شکیب  می پیچید

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 253 0 نظر
آراء این پست
0 رای

سرش بهای دلی شد که جز به حق نسپرد ه ست

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 16 آگوست 2017
در غزل

{تقدیم به روح پاک شهید مدافع حرم  محسن حججی}

 

ببین سرایت غیرت، نگاه ژرف جنون را

ببین که با چه درایت نبسته طرف جنون را

 

طلایه دارنگاهی که جز شکوه ندارد

نبرده سمت خدا جز تب شگرف جنون را

 

به  داغ لاله قسم تا عنایتی نکند حق

کسی که  عشق بورزد، نبرده صرفه جنون را

 

به مدعا نتوان  زد دم از جنون که کسی که

نکنده  هیچ دل  از سر نشُسته ظرف جنون را

 

سرش بهای دلی شد که جز به حق نسپرد ه ست

فدای نحو که شاید کنند صرف جنون را؟

 

خدا کند که بفهمیم از این غرور مجسم

سکوت محض تحیر غریو  حرف جنون را

 

بهار عشق گلی را نکرده زینت بستان

زمان  اگر نه ز دامان  سترده  برف جنون را

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 132 0 نظر
آراء این پست
0 رای

...

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 25 دسامبر 2016
در غزل

هلا شهیدان کربلایی که نشکفد جز به نامتان گل

مقامتان گل ، قیامتان گل ، امامتان گل ، سلامتان گل


شهادت از فرط عشقتان بر حقیقت است آنچنان طربناک

که کرده بر لب به محض دیدار حق فقط ابتسامتان گل


طلایه داری حقمداری بجز شما بر کسی نزیبد

که کرده بر عزم  جزم  رزم اهتمامتان در قیامتان گل


بنام ایزد شکوهتان را چه رادمردان بی بدیلید!

فقط گوارانه می کند شهد رستگاری به کامتان گل


چه می تراود مگر که از  جان پاکتان بر حریم بستان

که عطر ناب محمّدی را گرفته از هر کدامتان گل


گسسته اید از جز از خدا تا خدا بشوراند  انس و جان را

زهی رشادات بی نظیری که کرده  است از امامتان گل


شرف طربناک از این که  مست از می الستید و پر تلاطم

هر آن  که از اشتیاقتان می کند به پیمانه جامتان گل


مگر به حق الیقینتان جان سرشته گردیده است از عشق؟

بجز به حبل المتین دمی هم نکرده است اعتصامتان گل


سر آمدید آنچنان به حشمت که رشک عالم شدید از آن

چگونه می کرد باید آیا در این جهان احتشامتان گل ؟


از این که رو بر نتافتید از حقیقت آنی به نور ایمان

خدا رقم زد چنین که باشد به حقگرایی دوامتان گل


بگوش هر حق نیوش دنیا چه کرد خواهد ؟ بدون تردید

پیامتان درقیامتان گل ، قیامتان در پیامتان گل
 
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 920 0 نظر
آراء این پست
0 رای

به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 25 دسامبر 2016
در غزل

شکستیم آنچـــنان در خویشتن از خویشـتن عاری
که کس در ما نمی یابـد نشـــان از خویشـتن داری
 
درفـــش کاویانـــی را به غـــارت برده اند اعراب
مسلمـــانان گـــرفتـــارند از ایـــن رو به ناچــاری
 
مغول ها چشمشان روشن  که در عصری مدرنیته
رواج از داعشـــی ها یافتـــه ســـت آئیـــن تاتاری
 
رصـــد کن تا ببینی عقل در قحـــطی است واویلا
رصـــد کن تا ببینی عشـــق در بازار سمــساری*
 
کشنده ست این مرض انسان بیندیشد به بد کیشی
میسر می شود  با مرگِ سگ  درمانـش از هاری
 
مسلمـــان بر نمـــی تابد  خرفـــتی  را شـــوی آیا
به  خواب  آلودگی  سرشــار کی از طعم بیداری؟
 
به ضرس قاطـــع از غیرت اگر پیوستـه می لافی
حریمـــت را معیّـــن کـــرده ای آیا به دیـــواری؟
 
چه ننگـــی بدتر از این بی خیــالی های ممتد؟ تا
فقط در هستـــی ات همواره می گردد عدم جاری
 
تکاپـــو جوتر از امـــواج دریا باش طـــوفان زا
کند طی عمــر خود را کی مگر عاقل به بیعاری
 
از این بی بند و باری های نا معـقول دوری جو
بجز نکبـت چه طرفی بندد  انسان از ولنگاری؟
 
به نا پرهیـــزگاری کس نبرده صرفه  از قـدرت
به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری
 
تو هم نســـتوه خواهی بود همچون کــوه پابرجا
نخوردی کـــم اگر مانـــند ما انـــدوه ســرباری!
 
اخوّت پیشـــه گی آمـوز با خورشیــد وش شاهی
بسر داری اگر همچـــون سمـک آهنـــگ عیّاری
 
خیالش تخت تخت اســت از گزند دهــر بی تردید
کند یزدان اگــر هـــر لحظــه از انســان هواداری
 
به فهم و درک دارد منزلت انسان ، نه نافهــمی
بجز از ذلّـــت  آیا خـــر مگـــر دارد سـزاواری؟
 
به باد فتـــنه نســپـاری گـــلاب  ناب قمصـــر را 
اگر دیدی که دارد با خـــودش  دعـــوا خشایاری
 
به نور  فطرت آذین بنـــد ایمان را و عاشق شو
که یابـــی در نهـــادت جلـــوه گــر آیات سالاری
 
یقین کن بی برو برگرد خواهی بود چون یوسف
سعادتمــند اگـــر ابلیس را از خـود به تنگ آری

* علیرضا قزوه:
حراج عشق را دیدیم در دکّان سمساری

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 503 0 نظر
آراء این پست
0 رای

به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 23 دسامبر 2016
در غزل

شکستیم آنچنان در خویشتن از خویشتن عاری

که کس در ما نمی یابد نشان از خویشتن داری

 

درفش کاویانی را به غارت برده اند اعراب

مسلمانان گرفتارند از این رو به ناچاری

 

مغول ها چشمشان روشن  که در عصری مدرنیته

رواج از داعشی ها یافته ست آئین تاتاری

 

رصد کن تا ببینی عقل در قحطی است واویلا

رصد کن تا ببینی عشق در بازار سمساری*

 

کشنده ست این مرض انسان بیندیشد به بد کیشی

میسر می شود  با مرگِ سگ  درمانش از هاری

 

مسلمان بر نمی تابد  خرفتی  را شوی آیا

به  خواب  آلودگی  سرشار کی از طعم بیداری؟

 

به ضرس قاطع از غیرت اگر پیوسته می لافی

حریمت را معیّن کرده ای آیا به دیواری؟

 

چه ننگی بدتر از این بی خیالی های ممتد؟ تا

فقط در هستی ات همواره می گردد عدم جاری

 

تکاپو جوتر از امواج دریا باش طوفان زا

کند طی عمر خود را کی مگر عاقل به بیعاری

 

از این بی بند و باری های نا معقول دوری جو

بجز نکبت چه طرفی بندد  انسان از ولنگاری؟

 

به نا پرهیزگاری کس نبرده صرفه  از قدرت

به صِرف قدرت آدم می شود شیطان پرواری

 

تو هم نستوه خواهی بود همچون کوه پابرجا

نخوردی کم اگر مانند ما اندوه سرباری!

 

اخوّت پیشه گی آموز با خورشید وش شاهی

بسر داری اگر همچون سمک آهنگ عیّاری

 

خیالش تخت تخت است از گزند دهر بی تردید

کند یزدان اگر هر لحظه از انسان هواداری

 

به فهم و درک دارد منزلت انسان ، نه نافهمی

بجز از ذلّت  آیا خر مگر دارد سـزاواری؟

 

به باد فتنه نسپاری گلاب  ناب قمصر را

اگر دیدی که دارد با خودش  دعوا خشایاری

 

به نور  فطرت آذین بند ایمان را و عاشق شو

که یابی در نهادت جلوه گر آیات سالاری

 

یقین کن بی برو برگرد خواهی بود چون یوسف

سعادتمند اگر ابلیس را از خـود به تنگ آری

 

* علیرضا قزوه:

حراج عشق را دیدیم در دکّان سمساری

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 536 0 نظر
آراء این پست
0 رای

پست مدرن

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 06 جولای 2016
در سایر..

گفت با من سر صبحی کچلی پست مدرن
کچلی پخمه تر از پخمه ولی پست مدرن

هستم از فضل خداوند بطل در همه فن
شدم از لطف خداوند یلی پست مدرن

مثل من هیچ کسی نیست به اقبال بلند
مثل من روی زمین کو بطلی پست مدرن؟

کراواتم شکلاتی شنلم عنّابی است
سیگنال هوسم هست جلی،پست مدرن

دل به من بسته پری پیکری از نهبندان
که به فردوس ندارد بدلی پست مدرن

زده رودست دلم را هبلی نیک سرشت!
خورده رودست دلم از هبلی پست مدرن

می شود افتد اگر چشم تو بر چهره ی او
سینه ات مرکز ثقل گسلی پست مدرن

نزد من نیست جز او هیچ کسی حبّ نبات
تنگ شکَّر نه که تنگ عسلی پست مدرن

به فریبائی او غبطه خورد حور که هیچ
مثل او چشم نبیند گزلی پست مدرن

هر شب از فرط تعلق به وی اورا تا صبح
خواب بینم که بگیرم بغلی پست مدرن

دمبدم لاف زد این خنگ خپل تا سر ظهر
که منم من کچل لم یزلی پست مدرن

دیدم این چلمن بیچاره که بسیار خر است
قمپز آورده بدر چون دملی پست مدرن

گفتمش لاف بزن لاف بزن لاف بزن
لاف کل دارد اگرماحصلی پست مدرن

چه قدر بال در آورده ای ای خنگ خپل
کرده ای پاک خودت را مچلی پست مدرن

می شود نقل محافل به مدرنیته قسم
کچل افتاد اگر در هچلی پست مدرن

کل کل ای کل نکنی با خر همسایه ی ما
که گرفتار شوی بر جدلی پست مدرن

ناگهان می رسد از راه و دمغ می کندت
ملک الموت به ضرب الاجلی پست مدرن

ژرف بین است کسی کاورد از ترس خطر
سنتی روی به خیر العملی پست مدرن

رندی آموز به غفلت زدگی چون نرهد
کسی از چنگ شرر با حیلی پست مدرن

گفتمش نرخر همسایه ی ما چون تو گر است
عنقریب است شود چون تو کلی پست مدرن

دارد این خر که فرنگی است اگر گفتی چه؟
گوزبانی شکلاتی،  کتلی پست مدرن

بالد این خر به خودش مثل تو از اینکه فقط
دم در آورده و دارد کپلی پست مدرن

مفتخر می شود این خر چو تو از اینکه زند
ضرطه با هر پرش از روی پلی، پست مدرن

روبرو گردی اگر با خر همسایه ی ما
راست بالا بروی از دکلی پست مدرن

گرچه با کاه کند این خر بی لنگه دوپینگ
عرّ و تیزش شده ضرب المثلی پست مدرن

نعل وارونه نزد جز به خودش هیچ خری
خواب اگر دید که باشد جملی پست مدرن

باشد از اینکه پسا پست مدرنیته چه سود؟
خر فرو رفت اگر در وحلی پست مدرن

شیختان مست شد و مغبچه را باخت قمار
ما گرفتیم از ایشان شتلی پست مدرن

شاعر آن است که بی دبدبه و کبکبه ناب
به حلاوت بسراید غزلی پست مدرن

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1424 0 نظر
آراء این پست
0 رای

نمی فریبی مگر خودت را

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 17 آوریل 2016
در غزل

سرشتت از فرط  غفلت از خود، نکرد اگر از شعور، دوری

نمی درنگــی که از نـهـادت کنــد بریــن فیـــض نور، دوری


فروتنــی کن که قـــد برافــــرازد آبرومنـــدی ات، که ابلیـس

به خاک مالـــیده شد دماغـــش نکـــرد اگر از غـرور، دوری


تو در قرنطــینه ای که کوری و گرنه گلخند حق شکوفاست

به ذات، نورانیـــت ندارد به هیـــچ وجه از ظهـــور، دوری


توئی تو هیزم ــ گناهکاری اگرــ  جهنّــم ، تنــور، زنهــار

چــه خاک هیـــزم به ســربریزد کـــند اگــر از تنور دوری


به ناشکـیبی نمی توان از بلیٌه رَسـت از چــه ناشکـــیبی؟

نمی کنــد از بلـــیّه هرگز به ناشکــیبی، صـــبور، دوری


نمی فریبی مگر خودت را، خدا فریب از تو می خورد کی؟

امــان نداری و با چـــه جرأت نمی کــنی از قصور،دوری؟


مگر نه ای از تبار خاک ای اسیـــر نفسانیـــت بخویش آی

چه قدرت ای ورپریده باشد مگر که تا خاک گور،دوری؟


به می طهارت بگیـــر زیرا که رندِ رندان معرفـــت جو

به هوشـیاری و رنـدی آنی، نکرده از این طهور، دوری


چرا به عرش ـ آستان یزدان ـ نمی گشایی پری به همّت؟

مگر در این عرصه از خداوندت است هر دم ضرور دوری؟

 
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1707 0 نظر
آراء این پست
0 رای

به باغ ما منزلت ندارد شجر که بی درد سر شکوفاست

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 19 فوریه 2016
در غزل
درالتهـــابم که از دوچشمــت یک اعتنا شعله ور شکوفاست
پر اشتها شعله ور منــم، من، لبت مگر از شکر شکوفاست

گسسته پیوستـــه از خـودم تا نگاهــت آکنـــده از وقار است
به دل نشیـــند چو مهرت آری، خیالم از شعر تر شکوفاست

به عشـــوه وقتـــی که می خرامی رقم خورَد سرنوشت عالم
قدر فقـــط در قضـــا هویـــدا، قضـــا فقط در قدر شکوفاست

رقـــم بزن با کرشــمه پـــردازی ات چنان سرنوشـــت ما را
که هر که دید این رقم زدن را ببیـــند ارزنده فر شکـوفاست

کرشمـه ات منحصر بفرد است و عشوه ات ناب و گلشن آرا
به گلشن از یمن مقدمت فر نه کم که بل بی شمر شکوفاست

نخواهـــم آسیمـــه سر تر از این که در فراقـــت گدازه هستم
مگر نه در صُقع طینتـــم از ازل ، شرر در شرر شکوفاست

اسیرمت چـــون خطـر ســتیزی نزیبد از من که هاج و واجم
بویژه وقتـــی که می خرامـــی، شکفتنم در خطر شکوفاست

سیاق شنگـــیدنـــت که با گُـــل، تحـــسّر افزای بلبلان است
چمــن بوجد آورد چـــرا؟چـــون شعـــف ازاین شور و‌شر شکوفاست

هوائـــی ام کرده انتـــظاری کـــه دارم از مشــی مهرورزیت
کشیده از سینـــه پر دلم چـــون ، فقـــط در این عرصه پر شکوفاست

بیا که از فرط عشـــق رویــت شدم جنون را به جان خریدار
به عشق اگر طــی نمی شود پـــس ، چه عمرانسان هدر شکوفاست

ستــم کشیــدم همــاره دم  بــر نخــواهــم آورد  و خاکســارم
به باغ ما منـزلت ندارد، شـــجر کــه بی درد سر شکوفاست

چـو طلعتـــت بر تمـــام گیتی، فــرح نبخشیــده کــس ، بیا تا
برقصد از فرط شورمســتی«قمر» که در جوزهر شکوفاست
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1471 1 نظر
آراء این پست
0 رای

در آورد بد نباشد انسان سر از بزنگاه، گاه، گیرا

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 13 فوریه 2016
در غزل


 

نمی پسنــدی اگر که خــیزد به جانــت از قلبم آه، گیرا

بگو به چـشـــمت ندارد از من دریـغ آنــی نــگاه، گیرا



کجــا پناهــم؟چگــونـه آیا؟منــی کــه آواره ای غریبــم!

بــه هــر کجــا پا نهــم نیابــم جــز آستــانت پنــاه، گیرا



به دل ربائی چه بی رقیــبی، فراست اینست و ناز شستت

که جز توام می نهد به سر با کرشمه هر آن کلاه، گیرا؟



به خود نمی آیم از زمانی که هوشم از سر ربود حُسنت

به خود نمی آیم از زمانی که بیشی از هر چه ماه، گیرا



به خود نمی آیم از زمانی که قلبم آکــنده است از عشق

در اشتباهم اگر، بر این باورم که هســت اشتــباه، گیرا



چرا نبالــم به خود اگر ســر ســپردمت ویـژه بی محابا

شود مگر روزگار من هم به رنگ چـشمت سیاه، گیرا



تو را که دارم چه باکم از این که بیخودم ای فرشته خو چون

شود، اگر می شود به آنی تمام عمرم تباه، گیرا



دلت گواهی نداده آیا که سر به راهت فقط منم من؟

بگو به من رک که چیستت هان ؟ چه؟ جز دل آیا گواه، گیرا



گمان نپرور که بی خبر از رقیبم ــ آسوده خاطرــ آنی

در آورد بد نباشد انسان سر از بزنگاه، گاه، گیرا



سرشتی آکنده است از ایمان که عشق نوشیده است آری

به عشق پیوسته می کند چون که اجتناب از گناه ، گیرا

 
 
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 358 0 نظر
آراء این پست
0 رای

در آورد بد نباشد انسان سر از بزنگاه، گاه، گیرا

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 13 فوریه 2016
در غزل


 

نمی پسنــدی اگر که خــیزد به جانــت از قلبم آه، گیرا

بگو به چـشـــمت ندارد از من دریـغ آنــی نــگاه، گیرا



کجــا پناهــم؟چگــونـه آیا؟منــی کــه آواره ای غریبــم!

بــه هــر کجــا پا نهــم نیابــم جــز آستــانت پنــاه، گیرا



به دل ربائی چه بی رقیــبی، فراست اینست و ناز شستت

که جز توام می نهد به سر با کرشمه هر آن کلاه، گیرا؟



به خود نمی آیم از زمانی که هوشم از سر ربود حُسنت

به خود نمی آیم از زمانی که بیشی از هر چه ماه، گیرا



به خود نمی آیم از زمانی که قلبم آکــنده است از عشق

در اشتباهم اگر، بر این باورم که هســت اشتــباه، گیرا



چرا نبالــم به خود اگر ســر ســپردمت ویـژه بی محابا

شود مگر روزگار من هم به رنگ چـشمت سیاه، گیرا



تو را که دارم چه باکم از این که بیخودم ای فرشته خو چون

شود، اگر می شود به آنی تمام عمرم تباه، گیرا



دلت گواهی نداده آیا که سر به راهت فقط منم من؟

بگو به من رک که چیستت هان ؟ چه؟ جز دل آیا گواه، گیرا



گمان نپرور که بی خبر از رقیبم ــ آسوده خاطرــ آنی

در آورد بد نباشد انسان سر از بزنگاه، گاه، گیرا



سرشتی آکنده است از ایمان که عشق نوشیده است آری

به عشق پیوسته می کند چون که اجتناب از گناه ، گیرا

 
 
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 325 0 نظر
آراء این پست
0 رای

در آورد بد نباشد انسان سر از بزنگاه، گاه، گیرا

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در پنج شنبه, 11 فوریه 2016
در غزل
 
نمی پسنــدی اگر که خــیزد به جانــت از قلبم آه، گیرا
بگو به چـشـــمت ندارد از من دریـغ آنــی نــگاه، گیرا

کجــا پناهــم؟چگــونـه آیا؟منــی کــه آواره ای غریبــم!
بــه هــر کجــا پا نهــم نیابــم جــز آستــانت پنــاه، گیرا

به دل ربائی چه بی رقیــبی، فراست اینست و ناز شستت
که جز توام می نهد به سر با کرشمه هر آن کلاه، گیرا؟

به خود نمی آیم از زمانی که هوشم از سر ربود حُسنت
به خود نمی آیم از زمانی که بیشی از هر چه ماه، گیرا

به خود نمی آیم از زمانی که قلبم آکــنده است از عشق
در اشتباهم اگر، بر این باورم که هســت اشتــباه، گیرا

چرا نبالــم به خود اگر ســر ســپردمت ویـژه بی محابا
شود مگر روزگار من هم به رنگ چـشمت سیاه، گیرا

تو را که دارم چه باکم از این که بیخودم ای فرشته خو چون
شود، اگر می شود به آنی تمام عمرم تباه، گیرا

دلت گواهی نداده آیا که سر به راهت فقط منم من؟
بگو به من رک که چیستت هان ؟ چه؟ جز دل آیا گواه، گیرا

گمان نپرور که بی خبر از رقیبم ــ آسوده خاطرــ آنی
در آورد بد نباشد انسان سر از بزنگاه، گاه، گیرا

سرشتی آکنده است از ایمان که عشق نوشیده است آری
به عشق پیوسته می کند چون که اجتناب از گناه ، گیرا
 
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1332 0 نظر
آراء این پست
0 رای

پناهد انسان اگر به یزدان چه باکش از زجر مکر انسان

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 03 فوریه 2016
در غزل
شــکفــته در جانـت انتـظاری اگـــر کــه  از آفتـــاب  داری
چرا پـس، از پر گشودن از عشق نـور ناب اجتناب داری؟
 
گل است گل این که می دمد هر سپیده دم با طلوع خورشید
خطر نیندیــش اگر که چـون غنـچه از نسیم اضطراب داری
 
گمان نپــرور که ابتـــلا بر جنـــون دلـــدادگـــی اســت آسان
بوالَم آســوده، تن بیاســـا  اگـــر که تــرس از عـــذاب داری
 
پناهد انسان اگر به یزدان چه باکـــش از زَجرِ مَکـر شیطان
به غفلتـــی از خـدا بـه دُوران اگـــر کـــه حالـی خراب داری
 
به چنگ یأسی اسیـــر آیا که شـــور و شوقی نمـانده در تو
شعف بنـــوشی به شور مستی،خجســـته پا بر رکاب داری؟
 
به هر چه روی آوری همانی همان بدان ای که در سرشتت
همیـــشه ــ  از بدو آفرینـــش الی الأبـد  ــ قبلـــه یاب داری
 
نلاف اگر مرد راه عشقی به حق پرستی خلوص این است
چه طــرف بنـــدی از آن اگــر از نفـــاق بر رو نقاب داری
 
تو را که هســـت ادّعــا خدا را فقط پرستنده ای به اخلاص
کــــدورت آکنـــدگی  نزیبـــد اگـــر  در  آئیـــنه قـــاب داری
 
مجال بالیدنت فراهـــم شود به عشق از چه ای زمینگیر؟
به عشــق اگر آسمـان نوردی، بدان که حسن المآب داری
 
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1326 0 نظر
آراء این پست
0 رای

هَا وَ أنتــُـم کِلابُ إمْرِیکَا

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 04 ژانویه 2016
در غزل

قَد قَتَلتُم مُجَاهـِــدا ضـخماً
هَا وَ أنتــُـم کِلابُ إمْرِیکَا
 
یَا لَهَا مِن مصیـبة عُظمَی
صَـــولة إختـِـلابِ إمریکا
 
هـَـذِهِ مِـــنْ دَوامِکِ الدّهْر
هَاشَکُم إنجِــــذابُ إمریکَا
                             
انّـــهُ  مِثــلُ سُعْیِــکُمْ شـتّی
سَعْیُ مَنْ إصْطَحَابَ إمرِیکَا
 
عِنْدَمَا اْسْتُشْهِدَ النّمِر قُلنَا
مِنْه کَانَ اضْطِرابُ إمْرِیکَا
 
حِذْرُهُ حِذْرُ جَیْشِ الأحْرَار
حِذْرُ مَنْ مَا اتّکَی بِإمْرِیکَا
    
اٍفَــلَا یَنْظُـــرَانِ عَیْنَـــاکُمْ 
مِمٌا کَانَ الْتِهَابُ إمْرِیکَا؟
 
عَلَّقَتْکُم مَخَالـِـبُ الإبْلِیسْ
أم رِبـَـاط جنــَاب إمْرِیکَا
 
وَیْحَکُمْ یَومَ مَوتِکُم  إذْ لَا
یَنْفَع الإلْتِـــجَا بِإمْــرِیکَا

دَفَع اللهُ  عـَــنْ  عِبَادِ الله
شرَّ شـرِّ الدّواب إمْرِیکَا
 
یُعْجِبُ النـٌاس إذْ یَرَوْا فِیکُم
رَوْعَةٌ مـِـنْ ذُبـَــابِ إمْرِیکَا
 
یُعْجِبُ النٌاس ایٌهَــا الحُمْقَی
خُضْتُمُوا فِی سَرابِ إمْرِیکَا
 
صِرتُمْ آلَ السُّقُوط مَا ارْتَبْنَا
إذِ لَبِسْـــتُمْ ثِیـَـابَ إمْرِیکَا
 
لَسْتُمْ إلٌا خَضَاضٌ الحُمْقَی
حِینَ ذُقْتُم شَرَابَ إمْرِیکَا
 
لَسْتُمْ إلٌا مُطَوِّقُو الأعْنَاق
سَیْرُکُمْ فِی مَنــَابِ إمْرِیکَا
 
قَصَدِکُمْ مِنْ إثَارَةِ الفَوْضَی
مَشِیِکُمْ فِی رِکَابِ إمْرِیکَا
 
رَغْمَ مَا زَعْمِکُم بِلَا رَیْبٍ
شَرٌ لَونٍ خُضَـابِ إمْرِیکَا

&&&&&&&&&&&

ترجمه ی بیت به بیت:
= مجاهد برومندی را کشتید .آری شما سگ های آمریکا هستید
=چه مصیبت بزرگی است ،چیرگی نیرنگ آمریکا
=این از حوادث بد روزگار است .جذب آمریکا شدن شما را به فساند کشانید
= همانا همچون تلاش شما تلاشی پراکنده است ، تلاش کسی که با آمریکا همراهی کند
= و چون نمر شهید شد گفتیم :اضطراب آمریکا از او بود
= سلاح او سلاح سپاه آزادگان ،بود .سلاح کسی که اتکایی به آمریکا نداشت
=آیا دو چشمتان نمی بیند آتش گرفتن آمریکا از چیست؟
= چنگال های ابلیس شما را گرفتار کرد و یا طناب های جناب آمریکا
=روز مرگتان وای بر شما، آنگاه که  پناه بردن به آمریکا سودی نمی رساند
=خداوند شر بدترین جنبندگان ــ آمریکاــ را از بندگان خدا دفع کناد
=مردم شگفت زده می شوند آنگاه که وحشتتان را از  خرمگس آمریکا می بینند
=ای احمق ها مردم شگفت زده می شوند وقتی می بینند در سراب آمریکا فرو رفته اید
=شک نداریم شما آل سقوط شدید.چون به کسوت آمریکا در آمدید
=شما جز کودن های احمقی بیش نیستید ، انگاه که شراب آمریکا نوشیدید
=و جز گردن بسته هایی که در آبراهه ی آمریکا می لولید
=مقصد شما از آشوب انگیزی جز حرکت در رکاب آمریکا نیست
=بدون تردید علیرغم گمان شما بدترین رنگ، حنای آمریکا است

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1682 0 نظر
آراء این پست

هَا وَ أنتم کِلابُ إمرِیکا

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 04 ژانویه 2016
در غزل

قَد قَتَلتُم مُجَاهـِــدا ضـخماً
هَا وَ أنتــُـم کِلابُ إمْرِیکَا
 
یَا لَهَا مِن مصیـبة عُظمَی
صَـــولة إختـِـلابِ إمریکا
 
هـَـذِهِ مِـــنْ دَوامِکِ الدّهْر
هَاشَکُم إنجِــــذابُ إمریکَا
                             
انّـــهُ  مِثــلُ سُعْیِــکُمْ شـتّی
سَعْیُ مَنْ إصْطَحَابَ إمرِیکَا
 
عِنْدَمَا اْسْتُشْهِدَ النّمِر قُلنَا
مِنْه کَانَ اضْطِرابُ إمْرِیکَا
 
حِذْرُهُ حِذْرُ جَیْشِ الأحْرَار
حِذْرُ مَنْ مَا اتّکَی بِإمْرِیکَا
    
اٍفَــلَا یَنْظُـــرَانِ عَیْنَـــاکُمْ 
مِمٌا کَانَ الْتِهَابُ إمْرِیکَا؟
 
عَلَّقَتْکُم مَخَالـِـبُ الإبْلِیسْ
أم رِبـَـاط جنــَاب إمْرِیکَا
 
وَیْحَکُمْ یَومَ مَوتِکُم  إذْ لَا
یَنْفَع الإلْتِـــجَا بِإمْــرِیکَا

دَفَع اللهُ  عـَــنْ  عِبَادِ الله
شرَّ شـرِّ الدّواب إمْرِیکَا
 
یُعْجِبُ النـٌاس إذْ یَرَوْا فِیکُم
رَوْعَةٌ مـِـنْ ذُبـَــابِ إمْرِیکَا
 
یُعْجِبُ النٌاس ایٌهَــا الحُمْقَی
خُضْتُمُوا فِی سَرابِ إمْرِیکَا
 
صِرتُمْ آلَ السُّقُوط مَا ارْتَبْنَا
إذِ لَبِسْـــتُمْ ثِیـَـابَ إمْرِیکَا
 
لَسْتُمْ إلٌا خَضَاضٌ الحُمْقَی
حِینَ ذُقْتُم شَرَابَ إمْرِیکَا
 
لَسْتُمْ إلٌا مُطَوِّقُو الأعْنَاق
سَیْرُکُمْ فِی مَنــَابِ إمْرِیکَا
 
قَصَدِکُمْ مِنْ إثَارَةِ الفَوْضَی
مَشِیِکُمْ فِی رِکَابِ إمْرِیکَا
 
رَغْمَ مَا زَعْمِکُم بِلَا رَیْبٍ
شَرٌ لَونٍ خُضَـابِ إمْرِیکَا

&&&&&&&&&&&

ترجمه ی بیت به بیت:
= مجاهد برومندی را کشتید .آری شما سگ های آمریکا هستید
=چه مصیبت بزرگی است ،چیرگی نیرنگ آمریکا
=این از حوادث بد روزگار است .جذب آمریکا شدن شما را به فساند کشانید
= همانا همچون تلاش شما تلاشی پراکنده است ، تلاش کسی که با آمریکا همراهی کند
= و چون نمر شهید شد گفتیم :اضطراب آمریکا از او بود
= سلاح او سلاح سپاه آزادگان ،بود .سلاح کسی که اتکایی به آمریکا نداشت
=آیا دو چشمتان نمی بیند آتش گرفتن آمریکا از چیست؟
= چنگال های ابلیس شما را گرفتار کرد و یا طناب های جناب آمریکا
=روز مرگتان وای بر شما، آنگاه که  پناه بردن به آمریکا سودی نمی رساند
=خداوند شر بدترین جنبندگان ــ آمریکاــ را از بندگان خدا دفع کناد
=مردم شگفت زده می شوند آنگاه که وحشتتان را از  خرمگس آمریکا می بینند
=ای احمق ها مردم شگفت زده می شوند وقتی می بینند در سراب آمریکا فرو رفته اید
=شک نداریم شما آل سقوط شدید.چون به کسوت آمریکا در آمدید
=شما جز کودن های احمقی بیش نیستید ، انگاه که شراب آمریکا نوشیدید
=و جز گردن بسته هایی که در آبراهه ی آمریکا می لولید
=مقصد شما از آشوب انگیزی جز حرکت در رکاب آمریکا نیست
=بدون تردید علیرغم گمان شما بدترین رنگ، حنای آمریکا است

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1009 0 نظر
آراء این پست
0 رای

آوخ آوخ بهشت غارت شد

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 02 ژانویه 2016
در غزل
می درخشـــد فقــط فقـــط ظلمت ، حالیا روزگار بد اخم است ،تیرگـــی ها سعادتـند انگار!
تشنگی آبدار می جـــوشد،چون کویـر آبشار تب دار است، چشمه ها بی ســرایتــند انگار
 
از کجا آب می خورد آیا،ریشــــه اش اینکه مُفــت خر هستند،آدمیــــزاد هــــای بی بنـــیاد
 مثل کوهـند ــ ادّعـــا دارندــ سست عنصـــر ترند اگـــر از باد،کـــوه ها بی صلابتند انگار
 
آوخ آوخ که عشق می میرد،آوخ آوخ شراره خیز است آه،آوخ آوخ غروبِ دلگیری است
آوخ آوخ که مثـــل خاکســـترجـــز بـــه بیـــراهه راه نسپـاریم،عقل ها  بی درایتـــند انگار
 
بی رمق در خودش فرو رفته ست،شهر،خالی ست از هیاهـوها،رود ها از خروش افتادند
بسته از رو به رو به رگبـــارت، رنـــج ، اندوه ، ناشکیــبائی،لحظه ها پر شرارتند انگار
 
قحط آزادگی است واویلا ، کامیـــابی نبیند انســـان از ، زنــدگـی تا خـــرد زمین گیر است
پخمگی ها کرخت آهنگند ، درکمان ازسرشــت  پژمرده ست ، درد هــا پر سماجتند انگار
 
آشکارا خریّتی محض اســـت،چشم پوشیدنت دقیق از عشـق، چشم ها را نباید آیا شست؟
آوخ آوخ نگاه هـا تیـــره ست،زندگـــی ها کراهـــت آلـــودند،روح هـــا بی کفایتـــند انگار
 
با طمأنینه ، بی تکاپـــوئی ،  قاپ می دزدد از بشــر، شیـــطان،یعنی آدم نمی شود انسان
تا کـــه خـــرتر شـــونـــد پـــی در پی ، آدمـــی زادگان نا بخـــرد ، دائمـاً در رقابتند انگار
 
آوخ آوخ بهشت غارت شد،فقـــر، نکبــت،چقدر ارزان است، ای دریغ از شعور روح افزا
وحی یزدان به مصطفی حق است:«إِنَّ شَـــرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّه» بی خیـال از حماقتند انگار
 
تا ببالی به خویشتن هر آن،مثـــل مـــوج از تلاطمــی  سرمست،باید آکنده باشی از شوقی
اشتیاق از بلـــوغ برخیـــزد،بی محابا و بی ریــا  ســـرشـــار،مــوج هـــا از نجابتند انگار
 
آفتاب از شما چه پنهـان گاه،با خودش قهر می کند حتـــی،مثل  دود از شراره ای سرکش
 دُرد نوشـــان ناگـزیر از غـــم،از خمار السـت  تا هستـند ،غرقــه در خلـسه راحتند انگار
 
مثل حیوان که شهوتی عریان،هســـت جز حرص نان نخواهد خورد،هرکـــه همّــش فقط شکم باشد
ابلهان از نعیم حــق محروم، بی نصـــیب از فراســـتی نایـاب،بی نصـیب از مناعتند انگار
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1239 0 نظر
آراء این پست

آوخ آوخ بهشت غارت شد

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در پنج شنبه, 31 دسامبر 2015
در غزل
می درخشـــد فقــط فقـــط ظلمت ، حالیا روزگار بد اخم است ،تیرگـــی ها سعادتـند انگار!
تشنگی آبدار می جـــوشد،چون کویـر آبشار تب دار است، چشمه ها بی ســرایتــند انگار
 
از کجا آب می خورد آیا،ریشــــه اش اینکه مُفــت خر هستند،آدمیــــزاد هــــای بی بنـــیاد
 مثل کوهـند ــ ادّعـــا دارندــ سست عنصـــر ترند اگـــر از باد،کـــوه ها بی صلابتند انگار
 
آوخ آوخ که عشق می میرد،آوخ آوخ شراره خیز است آه،آوخ آوخ غروبِ دلگیری است
آوخ آوخ که مثـــل خاکســـترجـــز بـــه بیـــراهه راه نسپـاریم،عقل ها  بی درایتـــند انگار
 
بی رمق در خودش فرو رفته ست،شهر،خالی ست از هیاهـوها،رود ها از خروش افتادند
بسته از رو به رو به رگبـــارت، رنـــج ، اندوه ، ناشکیــبائی،لحظه ها پر شرارتند انگار
 
قحط آزادگی است واویلا ، کامیـــابی نبیند انســـان از ، زنــدگـی تا خـــرد زمین گیر است
پخمگی ها کرخت آهنگند ، درکمان ازسرشــت  پژمرده ست ، درد هــا پر سماجتند انگار
 
آشکارا خریّتی محض اســـت،چشم پوشیدنت دقیق از عشـق، چشم ها را نباید آیا شست؟
آوخ آوخ نگاه هـا تیـــره ست،زندگـــی ها کراهـــت آلـــودند،روح هـــا بی کفایتـــند انگار
 
با طمأنینه ، بی تکاپـــوئی ،  قاپ می دزدد از بشــر، شیـــطان،یعنی آدم نمی شود انسان
تا کـــه خـــرتر شـــونـــد پـــی در پی ، آدمـــی زادگان نا بخـــرد ، دائمـاً در رقابتند انگار
 
آوخ آوخ بهشت غارت شد،فقـــر، نکبــت،چقدر ارزان است، ای دریغ از شعور روح افزا
وحی یزدان به مصطفی حق است:«إِنَّ شَـــرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّه» بی خیـال از حماقتند انگار
 
تا ببالی به خویشتن هر آن،مثـــل مـــوج از تلاطمــی  سرمست،باید آکنده باشی از شوقی
اشتیاق از بلـــوغ برخیـــزد،بی محابا و بی ریــا  ســـرشـــار،مــوج هـــا از نجابتند انگار
 
آفتاب از شما چه پنهـان گاه،با خودش قهر می کند حتـــی،مثل  دود از شراره ای سرکش
 دُرد نوشـــان ناگـزیر از غـــم،از خمار السـت  تا هستـند ،غرقــه در خلـسه راحتند انگار
 
مثل حیوان که شهوتی عریان،هســـت جز حرص نان نخواهد خورد،هرکـــه همّــش فقط شکم باشد
ابلهان از نعیم حــق محروم، بی نصـــیب از فراســـتی نایـاب،بی نصـیب از مناعتند انگار
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1001 0 نظر
آراء این پست
0 رای

« يَمْحــَقُ اللّـهُ الْـــرِّبَــا »

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 18 نوامبر 2015
در غزل

می زنی دم از خلوص ، شســته ای دست از ریا؟

یا نـــه، داری خلــق را ، مـــی فریبـــی بــا خــدا!

 

غرقـه در گمراهی ای، غافـــلی از این که هـــست

نـــزدِ یـــزدان باطـــنـــت ، آشـــکارا ، بــــر مـــلا

 

عزّتــت در بنـــدگی است، حق پرســـتی پیشـه کن

بـــی نصیــبی از شـــرف ، می پرستـــی تـا هـــوا

 

{غرّه از عـــزّت مشـو نیست جز یـــک گام بیـــش

از «تُعِـــزّ مَـن تشـَـاء» تا «تُـذِلّ مـَـن تشـَــاء»*}

 

شــعلـــه ور از آرزو ، مـــال و منصــب را مجـــو

از خـــدا جـــوی آبــــرو،از خـــدا خـــواه اعتــــلا

 

تا بـــه کــی در بنـــد مــال؟ تا به کـــی در بند جاه

مــال و جـــاه ای بُلهـَــوَس ابتـــلاء اســـت ابتـــلا

 

چشـم هـــا را شســـتشو،بایـــد از نـــو داد و دیــد

گر نمی بینی گـــره ، خـــورده اسـت«الّا»بـه«لا»

 

باکـَـــت اســـت از دوزخی ، آتـــش افروزی مکن

پیش رو داری چـــه جز، مـــرگ ای یـــک لا قبا؟

 

دست و پا کن بهر ـخود ملـــجأی امــــن ای رفیق

پیــش از آنی که شـــوی، بی امان، بی دست و پا

 

بر چـــه می بالی بگـــو؟ واقعــــا لالـــی ؟ بگـو!

نیســــتت در زنــــدگی فــــرق اگـــر بـــا چـــارپا

 

دشمن است این نفس دون،خواهدت هر آن زبون

می زنــد تیـــر از جلـو، می خـــوری تیــر از قفا!

 

آوخ ابلیــــسی تــو را ، مـی فـــریبــــد دم بـــه دم

تو گمــان داری که هسـت با تـــو در یک راستا !

 

رُند در «رَيْـــبَ الْمَنُونِ» مثـــل این دنیــــای دون

هست آیا روز حشــــر ، سیم و زر مشکـــل گشا؟

 

جـوی از راهـــی حـــــلال ، روزی خـــود را زلال

در نمی یـابــی چـــرا ؟ « يَمْحــَقُ اللّـهُ الْـــرِّبَــا »

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&

* - وامگیری بدون بهره از استاد ارجمند جناب خوش عمل کاشانی. با کسب اجازه از حضرتشان

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1046 0 نظر
آراء این پست
0 رای

به سوهان بی محابا گوش یابو تیز می کردند!

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 03 نوامبر 2015
در غزل

روان را زیـرکــان،با هــوش جادو خیز می کردند

به ســوهان بی محـــابا گــوش یابو تیز می کردند

 

طمـــع ورزیــده ها بر مــا نکــردند اکتـفا بر نیش

کــه پــی در پــی مهـــیّا نـوش زالو نیز می کردند

 

دیانـــت را دنائـــت بـــر نمــی تابـــید ، از این رو

تدیّن را به هر خاشـــوش ، نارو ، ریز می کردند

 

همانـــهائی که در هـــر گـوشــه هالــو پرورانیدند

عجـــب رندانـــه با پاپـــوش هالــو جیز می کردند

 

فراغ البـــال می شد بــود از هــر مرگ بی هنگام

جهـــنّم را اگـــر خامـــوش بـــا شـومیز می کردند

 

هـــوا بـــود آفتـــابی مغــــزمان را شستـشو دادند

نفهمـــیدیم و در مــا، هــوش را یونیزه می کردند

 

زمین تا مستفیـــض از برف می شد هر زمستانی

گـذرگــاه تـــو تــا آغـــوش پـــارو لیـــز می کردند

 

جوان بودیـــم در مـــا هوش بازیگوش پُز می داد

چه بهت انگیـــز،افـــزا جوشِ تابو هیز می کردند

 

فقـــط وقتی کــه جانی را نمی دیـــدند در سهـراب

زمــین را آســـمـان را نــوشــدارو خیز می کردند

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1028 0 نظر
آراء این پست
0 رای

عزّت است این ، عزّت است این حقمداری های ناب

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 18 اکتبر 2015
در سایر..

سر بلنــدی ، ســـر بلنـــد از شهسواری های ناب

سرفــرازی ســرفـــراز از جـــان نثـاری های ناب

 

می درخشــی تا ابـــد خورشیـد وش در بزم عشق

می درخشــی تا ابـــد بـــا رســـتـگاری هــای ناب

 

ذلّت اسـت آن ، ذلّـت، آن باطــلمـــداری های کور

عزّت است این،عزّت است این حقمداری های ناب

 

کربـــلا یـعنـــی طلـــوع پَـــرفـــشـــانی هـــای نور

کربـــلا یــعنـــی ظهـــور ســـربـــداری هـــای ناب

 

عشق حق یعنی فقـــط چشـم انتـــظاری هـای سبز

عشق حـق یعنی فقـــط چـــشم انتـظاری های ناب

 

غیرتــــت را می پرســـتد تــــا قیــــامــــت آفتــاب

کـــز قیامـــت مانـــده بــر جـــا یادگاری های ناب

 

از کـــه بایــــد عشــق را آمـــوخـــت آیــا ناب تر؟

از ابُـــولفضـــلی کـــه دارد پــایـــداری هـــای ناب

 

کیست این مرد آهنین عزمی که می رزمد رشــید؟

کیست این مردی که هستـت از حواری های ناب؟

 

بنگرید ای حــق گرایـان ، رادمــــردی یافـته ست

اســــوه هــــا در کربــــلا از ســرسپاری های ناب

 

از چــــه رو بایـــد نرانــد از دلــــش تردیــــد را ؟

می بَـرَد حُرّ حــظّ اگـــر از کامــکاری هــــای ناب

 

زینب است این زن که دارد سوگـــواری های داغ

زینب اسـت ایــن زن که دارد سوگواری های ناب

 

زینب اســت این زن که دارد بردبـاری های سرخ

زینب اســت این زن کــه دارد بردبــاری های ناب

 

زینب است این زن که با این بردباری های سرخ

یاوری کرده ســـت مـــولا را بـــه یاری های ناب

 

در نگاهش هست زیبا ایـن مصیـــبت ها ، چـــرا؟

تــا بصــــیرت بشکــــفد بـــا آبیـــاری هـــای ناب

 

گوش ما را باز بنیوشـــان به «هَـل مِن ناصِر»ی

تا کــه از مـــا بشنـــوی «لبّیکَ» آری هــای ناب

 

با تـو مــولا بر خـــودش بایـــد ببـــالـــد آشــــکار

ذوالجــناح از ایـن کــه دارد راهــــواری های ناب

 

کاش مـــن بـــودم در آغــوشـــت اماما بی رمـــق

چـون علی اصــــغرت در نـــوبهـــاری هـــای ناب

 

عَـجّـــل اللهـــمّ فـِـــی تَدمِـــیرِ أهـــلِ الظّلـــمِ ، زود

کــــم ندیـــدیم از تـــو مـــا پروردگــاری های ناب

 

هـــر یــزیـــدی را خدایـــا محـــو کـــن از روزگار

تـــا بنــوشــد در جهـنّـــم زهـــر مـــاری های ناب

 

شیعیـــان ســالارتان در عرصـــه های تنگ جنگ

چشـــم دارد از شمـــاهـــا اســـتـواری هـــای ناب

 

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1046 1 نظر
آراء این پست
0 رای

بایـد از اشتهـــای خـــود بینـــی مثـــل آئیـــنه دسـت برداری

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 26 سبتامبر 2015
در غزل
«وَمَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللّهِ وَرَسُولِـــهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ
الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْــرُهُ عَلـــى اللّهِ وَكَانَ اللّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا»


بایـد از اشتهـــای خـــود بینـــی مثـــل آئیـــنه دسـت برداری
تا دمد از درایتـــت هـر آن دســــته گــل تا شکـــست برداری
 
موج خیزست شط خون آری عید أضحی رسیده است از راه
بایـــد از فرط اشتیـــاق اکنـــون جـــام عهـــد الـست برداری
 
جام عهد الست می چرخد دست در دســـت مست می چرخد
چشــم آنی به غفلـــت از ساغـــر نازنیــنا بد اســت برداری
 
در منـــا تـا منیّـــتی باقــــی اســت آرزوهات می رود بر باد
دســـت بایـــد از این منیّـت هـا ، مـــرد یکتـا پرست برداری
 
عهد آیا نبســـته ای با خـود با خداونــد خود شوی روراست
رستگاری از این هنـــرمندی،مُشتـُلُق ـ ناز شست ـ برداری؟
 
در کمینت نشسته ابلیسی ـ آن که همدست می شود با نفس ـ
بند و بستی میان آنها هسـت گام تا رو بـــه پَســــت برداری
 
آشکارا ترین عدو، نفس است دارد او بند و بست با شیطان
با  خـــدا باش تا به آســـانی ، پرده زین بند و بست برداری
 
مـــرگ یعنـــی که «أَيُّهَــا الْإِنسَانُ،إِنَّـــكَ كَادِحٌ إِلَـــى رَبِّــكَ»
راه اگر تا خداست بی بن بسـت، گام بایـد که مست برداری
 
عقل وقتی که می شود تخدیر هر چه تقصیر می شود تقدیر
عقل باید تـــو را کـــه با تدبیــر گام در قبض و بسط برداری
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1128 1 نظر
آراء این پست

گوش شیطان اگر که کر باشد

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 12 سبتامبر 2015
در غزل

بی مبالاتی ای تماشـــائی است چشمــت از شـرم می کند پرهیز


یا نـــه بر عکس اشتباه اســـت از چشـمـت آزرم می کند پرهیز


 
مـن خیـــالاتی ام نمی فهـم ، عاشقـــم یا نه از جنون سر شار؟


یـــا اگـــر می کنـم گمـــان مستـــم ، بـــاورم نـرم می کند پرهیز


 
گوش شیـطان اگـر که کر باشد،با تو پیوسته می شود بُر خورد


لاجـــرم آن زمــان ز غیـر از تو نفــس مــا  گرم می کند پرهیز


 
آذرخـــش اســت اگر نگاهـــت را می تکانی بـه جـــان مشتاقان


من کــــه پروا نمی کنـم زیـــرا ، عقـــلم از سَـرْمْ می کند پرهیز


 
شیخ ما گفت : مـی نخــــور زیرا، از سرت عقـــل می کند زائل


عقـل دارد هـر آن کــس آیا از «دَمْعَةُ الْکَرْم»* می  کند پرهیز؟



 
«دَمْعَةُ الْکَرْم»*= آبی که از شاخه تاک می چکد.و نیز به معنی شراب انگور
 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1143 0 نظر
آراء این پست

من زخمـــی ام زخمـــی نمی فهـــمی ؟ یا نه خیـــال دیگـری داری؟

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 30 آگوست 2015
در غزل

 

تو چشــم هایـــت را نمی فهـمی ، ماننـــد دریایــی که طوفان را
معشوقه هـــا جـــدی نمی گیــرند پس لــرزه های شهر ایمان را
 
من زخمی ام زخمـی نمی فهـــمی ؟ یا نه خیـــال دیگـری داری؟
در فرصتی که زخم من باز اســــت،خالی کنی بر آن نمکدان را!
 
من در خیالات خــودم غرقـــم ، تو بی خیـــالی مثــل این دیوار!
ازعشوه های دلکشت پیداســـت،ویرانه می خواهـــی فریمان را
 
تـا پرده بـــردارم از اخلاصـــم ، من هســتی ام را داده ام بر باد
مانند تـــو که داده ای تنهـا،بـــر بـــاد گیســــوئی پـریشـــان را!
 
تو بـر کدامیـن قبلـــه می رقصـــی تـا مـــن به محــرابت بیامیزم
شایـــد فقط یک جرعــه دریابـــد بیـت الحرامت شهد حرمان را!
 
اندرزهـــای زاهـدان انگـار بـــی ارج تـــر از هر هلـــی پوچنـــد
وقتــی کـــه می بینـــند این مردم آویزه ی گوشــــت برلیـــان را
 
باید که برچیـند همـــین الان ، ابلـــیـــس بیچــــاره بساطـــش را
من مطمئن هستم تو می بندی از پشــت هــر دودست شیطان را
 
تا من منـم هر چنـــد بگریـــزی ازمــن چون جن از ذکر بسم الله
 هر کس که سـودای تـو را دارد جر می دهد بیخود گریبـــان را
 
دستت بخــون قلبم آغشـته ست دیگر چه چیزی درسرت داری؟
باید بیاموزد چـه  محی الدّین؟!از داغ هــــای لالــه عرفـــان را؟
 
من کفتری چاهی،زمستان اسـت،در دشت ها حالا که گندم نیست
بـــردارم آیـــا دزدکی آن خـال، نزدیـــک آن چـــاه زنخـــدان را؟
 
دارم هراسی ویـــژه از چشمت! ، زیرا کــــه دارم حتـــم در آنی
با یــک نگاه سـاده خواهـــد زد ، آری رقــــم تقـــدیر انسان را!
 
می چرخی ومیچرخد آسان دل هر سو که می چرخی توباور کن
اصلا بیا از سیــــنه ام بردار، این دل ــ نه این مهتابگردان ــ را

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1072 0 نظر
آراء این پست

از نسیمی که خرّمی افزاست می توان درس عاشقی آموخت

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 19 آگوست 2015
در غزل

بی وفـاهـــا ، اگـــر نمـی خواهـــید دل به آئیــن باغ بسپارید
بایـــد از فرط  جهـل ایمانســـوز،جان فقـط نقره داغ بسپارید
 
آسمـــان تا ستـــاره آذین است شادمان ماه می درخشد  ناب
کــوردل ها چرا نمی خواهیـــد دل به این چلچــراغ بسپارید؟
 
نبض باران کـــه می زند ساحــل از طراوت لبالب است آری
مــوج باشیـــد و مســـت دریــا را بزمِ با طمـــطراق بسپارید
 
از نسیمی که خرّمی افزاست می توان درس عاشقی آموخت
شادکامی به بوستــــان ها چـــون شبـــنمی تردماغ بسپـارید
 
دل به دریا نمی شـــود زد تـا بیـــم بر شـــوق چیــرگی دارد
قلبتـــان را به جرعــــه ای بـــاور ذرّه ای اشتـــیاق بسپارید
 
عشق یعنی جنون ، جنون یعنی پاکبــازانه کی سـزاوار است
اختـــیار دلـــی پریشـــان را دســـت عقلـــی چُــلاغ بسپارید!
 
وای بر حالتـــان اگـــر روزی خـواب بـر چشمتان عمیق افتد
امنیت را به دست این الدنگ ــ گـزمه ای قّلچماق ــ بسپارید!
 
مقصدی ناب پیش رو دارید سنگلاخ است راهتـــان زنهــار
بی  کراهـــت فقــط به راه افتـــید ، راه را با علاقه بسپارید
 
دیگ عرفان اگر به جـوش آمد شعله ور بود آتشـــی سرکش
پختگی را نبــــایـد  از خامــــی جـــز بدســت اجاق بسپارید
 
مهبط گنـــج های پنهـــانی ، نزد ارباب معرفـــت کوخ است
کاخ هـا گـــورهای احســاسند  ذوقتـان را به زاغه بسپارید
 
مرگ أحْلیٰ مِنَ الْعَسَلْ باشـــد حق گرائی اگر میســــّر نیست
جان به جان آفـرین سزاوار است اگــر از اختـــناق بسپارید

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1137 0 نظر
آراء این پست
0 رای

ذات پاک از اتّهام هر غرض ورزی بری است

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در پنج شنبه, 13 آگوست 2015
در غزل

مـــی دهـــی  در  خلوتـــت  گهـــگاه  راه آئینه را
تـــا  بیـــندازی  مگـــر  در  اشـــتـــباه  آئینه را!
 
لحظـــه ای از ذات خــود غافل نخــواهد کرد هیچ
حـــظّ  بـــر خـــورداری از  دیـــدار ماه ، آئینه را
 
رنگ رنگ از سنـگِ انگ آسیب اگر دیدی که دید
باز ، کـــی مـــی دارد ایـــن  از  اکتـــناه آئینه را؟
 
تیـــره بخـــتی های ظلـــمت هـــا تماشائی است تا
مـــی نـــوازد  نـــورِ نابـــی  هـــر پـــگاه آئینه را
 
دور باش از بد ســـرشـــتی یا نه یکسر کور باش
گـــر نمی خـــواهـــی ببـــینـــی در رفـــاه آئینه را
 
تیـــرگـــی را تــــا زدودی از نهـــادت چیـــره تــر
رامِ  خـــود  آیـــا  نـــدیـــدی بـــا نگـــاه آئینه را؟
 
تـــا نپــیرائی وجــود از گنـــد زشـــتی ، بر صلاح
با کـــدامیـن روی ، مــی گیـــری گـــواه آئینه را؟
 
ذات پاک از اتّهـــام هـــر غرض ورزی بری است
عیب خـــود بین از چـه می شــوئی گناه آئینه را؟
 
عالَمـــی را زیـــر و رو کــن در توانـت هست اگر
تـــا  ببینـــی  هســـت  عالـــم ، ســـرپنـاه آئینه را
 
بــا تبـــسّم مــی دمـــد گـل از نهـــاد غنچـــه ، تـر
انبـــســــاط خـــاطـــری، داد انــشـــراح آئینـــه را
 
آه  را  در  سیـنه  پنهـــان  مــی کنــــد آزاده مرد
دل مکـــدَّر مـــی کنــد  چـــون  درک  آه  آئینه را
 
بـــی نصـــیب از اشــتیـــاق آبـــرومـــنـــدی نباش
آبـرو  کــــرده  ســـت  ارزانـــی  فـــلاح  آئینه را

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1024 1 نظر
آراء این پست
0 رای

فراوان دیده ایم!

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در پنج شنبه, 06 آگوست 2015
در غزل

از خــــریّـت هـــای انســـان،سـان فراوان دیده ایم
چون که سـردمـــدار سا
ســـانسان فراوان دیده ایم

ایـــل دزدان در امـــان انـــد از گــــزند روزگـــار!
گـرچـــه در کشـــور نگه
بـــانْبان فراوان دیده ایم!

نیســـت آهـی در بســـاط آسمـــان جُـــل هـــا ولی
در بســـاط  بخــــتیـــا
ران ، ران  فراوان دیده ایم

آی ای پتـیـــاره هـــای لـــوس در لـــوس آنجـلس
لُخـــت  در فصـــل زمســـ
تانْ تان فراوان دیده ایم

باختنـــد آنان که بـــا خـوی طمـــع ورزی ســـریع
تا به دســـت آرنــد مـــر
جان،جان فراوان دیده ایم

نفـــرتی در ماست از خـــان تا کـــه سـالار خودیم
بس که کودن چون رضا
خان،خان فراوان دیده ایم

پانسمـــان کـــردنـــد پــا را پانـــزده پان پارســـال
در میـــان قـشـــر چـــو
پـــان، پان فراوان دیده ایم

از همـــان روزی کـــه می گــیرند از البـــرز پُرز!
سوختـــه در شهـــر سمـــ
نان،نان فراوان دیده ایم

در همــــین دنیـــا اگـــر رمّـــال هــــا لولند ، لول!
در همـــین دنیـــا پریــ
ـشان شان  فراوان دیده ایم

تشتـــشـــان آنـــان که از بـــام اوفــــتاد امّـا گــناه
کرده انـــد از خلـــق پنـــ
هان،هان فراوان دیده ایم

والهانِ پَسـتِ پُســــت عالـــی اند انـــدک؟ نخـــیر!
گرچـــه در ظاهـــر گریــ
ـزان زان فراوان دیده ایم

هـــرزه پیمـــودیم راه از ناخـــردمــــندی ! چراکْ
هـــرزگـــی  در  پیشـــگا
مانْ مان فراوان دیده ایم

در نیـــاوردیـــم اگـــر ســــر از زنخــــدان کســـی
در دیـــار خــود ، زنخــــ
دانـــدان فـراوان دیده ایم

شُـــست در حمـــام بی وان تــن اگر نوشین روان
شکـــر لله در مریــــ
وان ، وان فــــراوان دیده ایم

بی ســـر و سامانگـــی تقصــیر داینـــاسورهـاست
بـــی ســـرائی ، در ســـرا
یانـــیان فراوان دیده ایم

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1226 2 نظر
آراء این پست

بک نشان دارد بلوغ آن هم بغیر از عشق نیست

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در پنج شنبه, 30 جولای 2015
در غزل

 

در خـــودت محـــوی کـــه در آئیـــنه پیــدا نیستی
گشته ای از بس کـــه گـُـم در خود ،هویـدا نیستی
 
یک نشان دارد بلـوغ آن هم به غیر ازعشق نیست
نیســـتی بالـــغ اگـــر یـک جـــرعـــه شیـــدا نیستی
 
معرفـــت دائرمـــدار «کُنـــتُ کَنـــزاً مَخفِیَا» ســت
پـــس  چـــرا آگـاه  از « ســرّ ســـویـــدا» نیستی
 
آزمنــدی را مگر جز سگ دوی ها حاصلی است؟
تا بـــه کی ســـرمســت از « مَشـیاً رُوَیداً» نیستی
 
کنـــه تـــو کانـــون تمجـــید خـــداونـد اســــت اگر
شعـــله ور از عشــــق در کانــون میــــدان ایستی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1115 2 نظر
آراء این پست

نشانی

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 20 جون 2015
در سپید - نیمایی
خورشید از خودش کوچید

 

و ماه در تاریکی خودش را پیدا کرد ،

 

و من ،

 

تصمیم گرفتم ، دنیا را به آتش بکشم

 

وقتی که ،

 

بوق آن قطار لعنتی،

 

خواب غوکها را آشفته ساخت ،

 

و دلفین ها سر از ساحل در آوردند

 

تا بگویند ، مرّیخی اند.

 

و باز من ،

 

در خلسه ای عمیق،

 

کنار این اجاق،

 

از خودم دست شستم

 

و رؤیاهایم را به آتش کشیدم.

 

هنگام که بر می گردی،

 

فقط چند فیلتر سیگار،

 

کنار اجاقی پر از خاکستر سرد،

 

نشانی ام را به تو خواهد داد ،

 

 واین شعر ,

 

که شاید ،

 

کمی وجدانت را عذاب دهد
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1189 1 نظر
آراء این پست

می ســـاغر وحدت اگر نچشی...

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 08 جون 2015
در غزل
نَگُسَســـته اگر ز خود از چـــه سبــب بزنی دم از این کــه خدا طلبی؟
بِنِگَـــر کـــه چــه در ســـرت است و چــرا نه طریقت اهل صفا طلبی؟
 
خودت آفت خــود شده ای رَمَد از تو بلوغ و عروج و خلوص و صفا
چـــه نصیـــب تو گـــردد از این همـــه هرزه گری نکند که فنا طلبی؟
 
خُنَکای نسیـــم سحـــر چِقَــــدَر بـــه کـــدورتِ قلــــب تــو کـــرده اثر؟
به شـگفـــتم از ایـــن که فقـــط بـــه توسّـــل آه خـــود آب بقــا طلبی!
 
به رکاب سمنــد چمـــوش هـوس ، به خــدای یگانه رسیـده چه کس؟
به سعـــایـــت پخمـگی ات به ســـرت زده این کـه به رو دَرِ وا طلبی؟
 
به فــرافکـــنـــی دلـــت از دم رم نرهـــد شـــده ای چـــو تـو همدم رم
اگـــر از تو نصیـــب تو بـــوده همـــین چـه عنـــایت خلق رها طلبی ؟
 
بجـــز این که خـــدای تو دیده جفا  زتو دیده مگـــر چـــه دریــده قبا؟
چـه توقّعـــت است بـــدون حیــــا کـــه عطیّـــه ی رســـم وفـــا طلبی؟
 
می ســـاغر وحدت اگر نچشـــی ، چه نصیبت از این که نفس بکشی؟
که «أَلَسْـــتُ بِرَبِّكُمْ» است و «بَلَى» چـه «بَلَى» ی رهـــین بلا طلبی!
 
هیجـان فـــوران کــــند از دل بی خبـــرت که نشـســته کســـی به برت
چـــه پیـــامد خوش که نصیب تــو می شــود از همـــه یار ریا طلبی؟
 
 چو هـــرآینـــه رهســپری به خودت چه درآینه می نگری به خودت؟
کـــه وجاهـــتِ خلعـــتِ تـــاجـــوری ، نــدهنـــدت از آینـــه تـــا طلبی!
 
ستمی بـــه خـــودش چـو که کاغـه*  کـــند أسَفاً أسَـفاً چـه افاقه کند؟
تو تأسّفـــت از خـودت اســـت و چــــه را به ترنـــّم وَا أسَـــفا طلبی ؟
 
« قَمَـــر»م ثمرم شـــده مــا حضــــرم به فـراخـــور طبع پر از شکرم
به شـــگــرد تبسّـم و خیـــره ســـری ، چـــه برهـــنه تغزّل ما طلبی ؟
 
* کاغَه = احمق ، ابله
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1092 0 نظر
آراء این پست
0 رای

بس که هست از همه سـو،از همه رو راه به تو

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 05 جون 2015
در غزل

زل نخــــواهد بزنـــد چــــون مـــن اگـــر گاه به تو
نا نجــیــب اســـت اگـــر طعـــنه زنـــد مــاه بــه تو
 
به جهان خرّم از آن بـــوده و هســـتــم همــه عمر
که شده ســـت و شود اوضــاع مــن اصلاح به تو
 
مــرحــبا حســــن خـــدادادی ات انگار تـــک است
حـور یـک ذرّه شبـــیه اســـت ؟ نـــه والله ! به تو
 
بـــه چــه بالــــیده نبالیـــده اگـــر عشـــق به خوت
بـــه چـــه نازیـــده ننــازیده اگـــر شـــاه بـــه تو ؟
 
نرســــــد  هیـــچ  گزندیـــش  یقیـــنا  بــــه خــــدا
دل ، پنــــاه  آوَرَد  از  غیــــر  تــو هـــرگاه به تو
 
سَـــرَش انگار زیـــادی اســـت به تن هر کـه نگاه
فقـــط انداختــــه چپ ، خــواه به مـــن خواه به تو
 
دلخوشی ، نیســت مرا، نیســـت مرا ، نیســت مرا
نرسیــــده  اســـت  اگـــر از عمــق  دلــم آه به تو
 
تلـــخ کامـــی چـــشد از عمــــر گـــرانـــمایه بشــر
نرهـــانـــد  دل  اگـــر از غـــم  جـــانـــکاه بـــه تو
 
غـــیر ممکـــن تـــر از ایـن نیســـت خـــدایا نَــبَرَد
پـــی  بـه اســـرار ازل هـــر کـــه شـــد آگاه به تو
 
«بـــه تـــوبــرگــردد اگـــر راهـــرویـــی بـرگـــردد
بس که هست از همه سـو،از همه رو راه به تو»

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1109 0 نظر
آراء این پست

شکســتی عهــدتو با من شکســـتم عهدمو با خود

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 23 می 2015
در ترانه

بـه بـار آورده پـی در پـــی خـــرابی داره می بینه
عـذابــم میـــده می دونـــه خـــدا بیــــداره می بینه
 
خدا بیــداره ، می دونه کی با کــی داره می جنگه
کی با نیرنگُ شـیطـونی،کی با چی داره می جنگه
 
ببین اونی که شیدات بود میگه هرگز نمی خوامت
وفـا در تـــو نمی بیــنم ، دیگه هرگز نمی خوامت
 
تو اونـی نیستی هرگــز که دل پرپر میشـد واسش
همون که غیـرتم گل کرده  بُهت آور میشد واسش
 
تُو عالَـــم مثل تـــو حالا فـراوون می شه پیدا کرد
ولی ، بیـــزارم از اونی که آســون میشه پیدا کرد
 
شکسـتی عهــدتو با من شکســـتم عهدمو با خود
یه جُـور دیگه ای دیدی که بســـتم عهدمو با خود
 
گمـــون داری اگـه قلبــــم توی ماتم قـــرنطینه س
مگه چـون این دل شیدا تو دنیـــا کم قرنطینه س؟
 
دلم می سوزه واسـت چــون جهنّم رو خریدی نقد
واســـه فــــردات آتیــشی فـراهـــم رو خریدی نقد
 
چشات افسون لبات میگون دلت امّا پراز کینه س
خیـالم راحتــه  امّـــا،دلَـم چـــون پُـــر طمأنینه س
 
چشاش وقتی میفته تُو چشـام خیلی سرافکنده س
گمون داره که قلــب من هنوز ازعشقش آکنده س
 
بـه بـار آورده پــی در پــی خـــرابی داره می بینه
عـذابــم میـــده می دونـــه خـــدا بیــــداره می بینه

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1227 0 نظر
آراء این پست
0 رای

روحی زلال اندیش اگر باشد...

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 20 می 2015
در غزل
امروز از نزدیـــک تر تابید ، خورشیـــد انگاری که بو برده ست ، یک عکـــس بر دیوار جا مانده ست
عکسی که غیرت را رصد می کرد الان هزار افسوس مأیوس است ، از رنگ و رو حالا رها مانده ست
 
سالوس ها در شهـــر می لولند، ایــــن بوی ، بوی زندگانی نیــست ، جِدّاً نفس در سینه ها حبس است
شوخـــی ندارد با کســـی اصـــلاً ، مرگ اســـت دستاورد این اوضاع ، دنیاست پاگاهی که وا مانده ست
 
افســـرده اند از بـــس که بـــاورها، بیــــگانه با خویــش انــــد یاورهــــا، قحط الرّجالی واقعی اینجاست
مردانگــــی از پای افتــــاده ســــت، زیرا کــــه در بی اعتمــــادی ها، شــــوریـــدگی بی اتّکا مانده سـت
 
یک جُـــرعه از توحیــــد نوشیـــدند ، برجســـته شد انصـاف انسان ها ، آن روزها ایمـان حلاوت داشت
حالا ، ولـــی پیداســـت بی تردیـــد، عدل از گـــزند ظلــــم می نالــــد ، از عــــدل تنــها اشتـها مانده ست
 
یک روز بود این شهــــر پر غوغا ، در کوچــــه هایش نور می رقصید ، پیـدا تر از هر چیـز ایمان بود
حــالا چـــرا خورشــــید افســــرده ست ؟ پژمرده می تابد خــــدایا ماه ؟ در اشتهــــای اعتـــنا مانده ست
 
ما رفتـــه ایم از خویش بی تردید ، از خویـــش با تشویش بی تردید ، تشــویشِ بیش از پیش بی تردید
در ما فقــــط انبوهـــی از اندوه ــ ای کاش بود این روح ها نســــتوه ــ در دل فقـــط آزارهـــا مانده ست
 
روحــــی زلال اندیش اگـــر باشـــد ، بهتــــر از این هـــا می شود رو کــرد، ترفنــد های بکر شیطان را
دستی پلید انگار در کار است ، شـب جقّه اش بر عرش خواهد خورد، خورشید اگر در انزوا مانده ست
 
«أَمَّن يُجِيــــبُ الْمُضْــــطَر»ی جوشــــید ، پیوستـــه از مــا تا بلا دیدیم ، صبر از جمود امّا به تنگ آمد
«یَا لَیتَنَا کُنَّا مَعَک» گفتـیم ، در خلســــه از ذلّــــت فــــرو رفتیـــم ، عـــزّت فقــــط در کـربلا مانده ست

بیـــروت با باروت ویـران شد ، مـــا قصّــــه ی هاروت می گفتیم ، جالـــوت هــــا فربـه شـــدند ، امّـــا
فرتوت تر از ما نمی یابـــید ، باری ، رمق در تن اگــــر مانـده ست ! مانـده ست امّا نابجا مانده ست

ج
ز خـــود چه کس را می فریباندیم ؟ «إیَّاکَ نَعبـــُد» ادّعـــائی بود ، رودست می خـوردیم پی در پی !

از خود پرستی ها چه بار آمد؟تندیس عشق است این که می بینید،امروز اگر بی دست و پا مانده ست

اصـــلاً چــــرا بایــــد فرارومــــان ــ با این کـــه ما مَردیم می دانیــم ــ بغــــرنج هـــائی بارور باشـــد؟
اصـــلاً چرا امروز می بینـــیم ، فریادهـــا مُردند و ما ماتـــیم ، «الّا» یمان رو دست «لا» مانده ست؟
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1060 1 نظر
آراء این پست

کیان خرّگی

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 19 می 2015
در سپید - نیمایی

بچّه که بودی ،



آفتاب گردان ها ،

 

 به کیان خرّگی چشمانت ایمان داشتند !


رؤیاهایت بوقوع می پیوست


و خوابهای دیگران را ،

 


دقیق تعبیر می کردی !


حسّی در تو بود ،


که بعدها فهمیدم ،


نامش ، « تله پاتی » است !


یادم هست ،


یکبار به من گفتی :


درختان که شکوفه می دهند ،


دوست ندارم کنار هیچ درخت سنجدی ببینمت !


گفتم : چرا ؟


گفتی : خواب بدی دیده ام ،


گفتم : چه خوابی ؟


گفتی  : نپرس


و ادامه دادی که :


می دانم ،


شمیم شکوفه ی سنجد را دوست داری .


دلواپسم کردی و


به جان خودت ،


قسمم دادی که ،


حرفت را به گوش گیرم !


قول که دادم ،


لبخند زدی و


 سرت را چرخاندی و


گیسویت را به باد دادی !


نمی خواستم بروز دهم !


اما تو تیز بودی و


حالم را دریافتی !


با اینکه نزدیکی های غروب بود ،


قلبم روشن شد !


پا بپای نسیم ،


از شمیم دلنواز گیسوانت ،


به وجد آمدم !


و مثل قاصدک ها ،


بال در آوردم



و حرفت را ،


همچون آفتابگردان ها ،


بگوش گرفتم و ،


به هیچ درخت سنجدی ، نزدیک نشدم ....


حالا ، سالها از آن ماجرا می گذرد ،


پنجاه سال از خدا عمر گرفته ام و


شمیم شکوفه ی سنجد را نمی شناسم


اما هر وقت می بینم ،


مردمان ،


تا افسرده می شوند ،


 به آویشن ، دل خوش می کنند ،


با خودم می گویم :


چه دیوانه اند اینها ،


فرشته ی من کجاست ؟


که زلفش را به باد دهد و


اندوه عالمی را ببرد !!!

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1033 0 نظر
آراء این پست
0 رای

عنوان پست:

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 15 می 2015
در ترانه

کاش می شد از تُو زندگـی ، فصـــل فراقو برداریم
یا می شد از تُو سیـنه ها،دل ــ این اجاقوــ برداریم
       
کی گفـــته که قاصــــدکا از بیــخ و بُن خبـــرچینن؟
اومـــدن از روی زمیـــن بســـاط عشـــقـو برچینن
 
عاشق بشین پی می برین عشق اتّفـاقی ساده نیس
دنبـــال هـــر جرقّــه ای کـــــه احتـراقی ساده نیس
 
عاشق بشیـــن پر می کشـین مثل همـــا تُو آسمون
با شمـــا همســـفر می شن فرشـــته ها تو آسمون
 
بـا عشـــــق اگـــه نیفـــتاده تُـــوی مـــدار زنـــدگی
نکـرده قبضــــه لحـــظه ای هیچکی مهــار زندگی
 
پرســــه بزن یه بار تُــوی فصـــل بلنـــد غصّه ها
یه جرعـــه سر در بیـار از راز سهــــند غصّه ها
 
دیدی اگه دلــت داره واســـه کســـی لک می زنه
بدون خدا دوسِـــت داره واســت پیامک می زنه
 
مترسکا که می بینـین یه جرعـه احسـاس ندارن
هیچّی تُو دست وبالشون به غیراز افلاس ندارن
 
دلواپســــت میشـــن مگـــه ایـن آدمـــای کاغذی
دردی رو درمون می کنــن کــی دواهای کاغذی
 
کاش می شد از تُو زندگـی ، فصـــل فراقو برداریم
یا می شد از تُو سیـنه ها،دل ــ این اجاقوــ برداریم
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1081 0 نظر
آراء این پست
0 رای

در من یکی نشسته که ...

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 15 می 2015
در غزل

ابری اســت آسمـان و زمین انگار ، در خلسه ای عمیق گرفتار است
در من یکی نشسته به هشـیاری ، در من یکی نشسته که بیدار است
 
در من یکی نشسته که من اویم،درمن یکی نشسته که جز من نیست
من شاید از قبیـــله ی منصــورم ، او شــاید  از قبیله ی انصار است
 
درمن یکی نشسته که می دانم،بی او تهـی اســـت هستــی من از من
در من یکی نشسته که می داند،هستی من ازاوست که سرشار اسـت

در من کسی نشــسته که من با او، یــک روح در یکـــی بـــدنم انگار
در من کسی نشسته که او با من ، یک روح در یکی بدن انگار است

 
خرسندم از وجـــود خــودم زیرا ، او هســـت تار و پـود خـــودم زیرا
از قیــد هرچه هست دل آزاد است ، درچنـگ او اگر چه گرفتار است
 
باید گسست از همـــه حتّی خــود ، باید که رست از همــــه حتّی خود
زیرا نـــه با گسستن و رستن ها ، انـــسان اگـر که مُرد سزاوار است
 
دریافتم کــه طبـــع من از این شـــد ، سرشـــار از تلألـــؤ رؤیاهـــاکْ
در من کسی نشسته که مولاناست،درمن کسی نشسته که عطّار است
 
ابری اســت آسمـان و زمیــن انگار،در خلسه ای عمیق گرفتار است
در من یکی نشسته به هشـیاری،در من یکی نشسته که بیـــدار است

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 943 0 نظر
آراء این پست
0 رای

فولکلوریک {{ به لهجه ی فریمانی }}

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 13 می 2015
در غزل

مِدْرِسَـــه رِیْ نَکِردُمِتْ بیـــخودْ بِنـــدَزِی تا کـــه لَوچَـــه تِــر لَــوْتِرْ

طِیْ کِنـــی  تا به قِرّ و فِــرْ رُوزارْ ، طِیْ کِنِی تا به خُرّ و پُفْ شَوْتِرْ

 

هُوش و مُوشِـــتْ کُجایَه گولْ خورده ، إی کُتابا عزیزْ پولْ خوردَه

 مِینِ کیفِتْ چُجُوری وولْ خوردَه ، کهْـــنه کِــــردِی کُتـــابایِ نَوْتِرْ!

 

إی قِلَم دَسْـــتِ تو تِفَنـــگَه ها ، دُشمَـــنِتْ پیشِ رُوتَه جَنگـَـــه ها !

خَـــوْ نکُـــن دُشْمَـــنِت زِرَنگَـَـه هـــا ! ، تا نَدُزدَه تِفَنـــگِ بِرْنَوْتِرْ!

 

مُـــخ مِخَـــه مُـــخْ که سَخْتِـتْ آسُنْ رَ ، دُشمَنِتْ از مُخِتْ هِراسُنْ رَ

یَکْ کَمُمْ پَسْ به فِکْرِ فِکْـــرِتْ باشْ ، زینْجِفیـــلی نَخُورْ فِقَطْ چَوْتِرْ

 

ازْ تَرِیکِی گُریزُنی خوشْ باشْ ، خَطِرِتْ جَمْ که میزُنی خُوشْ باشْ

 تا نَبینَنْ کِـــه بی خیــــالِی بازْ ، نَگْـــذَرِی مِیــــنِ ســــایَه أفتــَوْتِرْ


فِکْر و ذکــرِشْ فِقَـــطْ شِکَـــمْ حِیوُنْ بـــوده امّا مَگِـر نِی ای إنسُنْ

رُوزِی یَـــه إی خُدا هَمَـــشْ کِـــردَه ، حاضِــــر آمـــاده نونِتِرْ أوْتِرْ

 

بارِتِرْ از خَـــرِتْ تَ کِـــردی هـَه ؟ زِندِگِی تا بــه کیْ خَ کِردی هَه ؟

 دادَه وِرْ باد زِندِگــــی شِرْ وای ، هَر کَـــس از یاد بُردَه چی؟ مَوْتِرْ

 

پُوشْتْ وِر پُوشْتْ هـِــیْ گـُــــنا بِدْ بَختْ،جُرأتِتْ خَیْلِیَه خیالِتْ تخْتْ

پسْ بِرَی چِی خـُـــدا به مــا داده ، تَوبَه رِ، إی کِلـــیـــدِ رِیمَـــوْتِرْ

 

آخْ که دِقْمَرگْ کِردَه مُرْ کی ؟ تو، باغِ بی برْگْ کِردَه مُرْ کِی ؟ تو!

سَـــرْتِر از را بِدَرْ خَ کِــــرْد آخِــــرْ ، وِلْ نَکِــــردِی رِفیــقِ الَّوْتِرْ؟

 

مِزرَعه یْ آخِرَتْ چِیَــه ؟ دنْیـا! غرقِ تا خِرخِــــرَتْ چِیَـــه ؟ دنْیا !

خاکْ وِرْ سَرْ بِرَیْ دُو تا شِلغَمْ أوْ نـدادی تـــو مِزرَعَه یْ جَوْتِرْ؟ !

 

وَقتِ رَفتِـی به مِینِ قبْر ای مَردْ ، کِی خَ گُفتِتْ بیـا نَرو وِلگَـرْدْ؟!

داسِ تیزِتْ کُجـــایَه أُو تیــــزیشْ ؟ هـا ؟ بیا خُبْ دِرَوْ کُن أقْروْتِرْ

 

جیرّوپیرّ وهَوار و داد از تو، کَیْ خَ رفْتُـــمْ مَگِــرْ مُ شـــــاد از تو

سَرْ به فِرمُنْ نـی ای بِرَیْ چِی پَسْ؟ کیْ م ُ پیدا کُنُمْ رَگِ خَـوْتِرْ؟ !

 

فِکْرِ بِکـْـــرِرْ زِ سَـــرْ بِدَر کِردِی ! دائماً مُرْ تو خونْ جِگَرْ کِردِی !

فِکْرْ کِردِی رسُـنْدَ ای فِرْدوسْ  ، از هَمِــــی شاهْــــراه پَیْـــرَوْتِرْ ؟

 

پول و مولِت کُجا کِفَنْ بِخِری! یَک لِحَــــد تازه ی خِفَــــنْ بِخِری ؟

بِی کِفَـــنْ  ، هَـــا ، کُجا مُ بِنْـــدازُمْ ، پیـــشِ گـُـربَه جِـسَدِ پِرتَوْتِرْ؟

 

بارْنامَه تْ همیشه مِیـــنْ کیفْـــتَه ! یوسُفِی صـــد زلیخاتَه شیفتَه

با صِفا مَثْــــلِ مــــاه اگِـــر کرْدِی شَـــوْ به شَـــوْ نـذْر چـاه پَرْتوْتِرْ

 

گُفتَنْ از راه ِکَـــجْ نرو رَفْتــــی ، تا ریا هَسْــــت حَــــجْ نَرو رَفتِی

نُوش جُونِـــتْ أَتیــــشِ إی دوزخْ  ، نَنْدَنِسـْــتِی أگِـــرْ قِلــمْرَوْتِرْ؟


مُنــدْ گیــــرُم که پولِ رُنـْـــد از تـــو ، نام نیکو اگِر نَمُنـْــد از تـــو

چی ثِمرْ هســْــت هـــا أگِرْ کِردَنْ ، روی هـَــرْ بُرْجْ نصــبْ تَبْلَوْتِرْ

 

گِیرُمْ اصلاً که سَرْ بـه سامُنْ تَ ، پولْ هرْ چی مِخَـــی پیـــرامُنْ تَ

چَنْـــدْ مّثقــــالْ دِیـــن و ایمُـــنْ تَ ؟ کُ بِــبیـــنُم بِـــدرْ کُ پِلْتَـــوْتِرْ

 

جا  نَزنْ خـُــودْتِر از کُمـــاندُوها ، مـــوش نَدُوَّن به میــــن کُندُوها

دیدَه تِرْ وا کُ ، شَیطُن ــ ای ملعونْ ــ تا کجـــا هـــا دُوُنـــدَه پادوْتِرْ

 

یَلْ نَبُودَیْ کــه جـوشْ وَرْدِیشْتَی ، مِثْل مَسْتـا خُروشْ وَرْدِیشْـتَیْ !

پُز مِـدی چی تو دِیوَنَه خورشید ، غِبطـــَه خــورده مَگِـر تِلَألَوْتِرْ؟

 

پیش إیکَـــه أوکَـــه نزِن هـــیْ لاف ، غدْغَنَه مطمَئِنّاً ای اسْـراف

حِیفَه باورْ کُ ها گـِــرَوْ نگذارْ ، مُـــو به مُو إی سبـــیل پورْ توْتِرْ

 

إی بِـــدَنْ مِثـــلِ ای کِـــه تابُـــوتَه ، نــورَ؟ نـارَ؟ چیَـــه فِرارُوتَه؟

مِینِ قَبْـــرِتْ أگِــرْ کــــه بارُوتَه !، هَسْـــتْ چاره مَگِـــر بِدَرْ رَوْتِرّْ

 

گفتُمِتْ باطِلِرْ فِرامُـــوشْ کُ ،  حرفِ حـــق آوِیزَیْ بِنـــاگوشْ کُ

غافِلـــی کِـــرْدی و نَفَهْمیدی ، کِی ؟ کُجا ؟ کَیْ ؟ گریفـْــتَه آتَــوْتِرْ

 

چی ذِخِــیرَه دَرِی بِرَی فِرْداتْ ، بی گـُــمُن بَسْ  نِیَه فِقَــطْ  وِرْداتْ

با نُــذُوراتِ بی رِیا ــ  خـَــیْراتْ ــ ، هـِـیْ بچُپَّنْ همیشــــه پَرْخَوْتِرْ

 

مِدرِسَـــه رِیْ نَکِردُمِتْ بیـــخودْ بِنـــدَزِی تا کـــه لَوچَـــه تِــر لَوْتِرْ

طِیْ کِنـی  تا به قِرّ و فِــرْ رُوزارْ ، طِیْ کِنِی تا به خُـرّ و پُفْ شَوْتِرْ

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1080 0 نظر
آراء این پست

قتــیل الـرّعـــد مـا هستــــیم بلــدرچـــین بسـتانت

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 13 می 2015
در غزل

شکوفا کــن دهـــان را تا نیـوشــم مــدّ و لـینــت را

بـیاور قندهـــاری تــــر از ایــن ســرکنگبیـــنــت را

 

شکوفا کن دهــان را تـا لبــت را غوطه ور باشــــم

شنـــاور کــــن در آغـــوش روانــم انــگبـــینــت را

 

نگاهم می کنی بی هیـچ شــک لول اسـت احـساسم

نگیــــر از مــــن نـگاه نــاب اعـجـــاز آفــرینــت را

 

کجـــا تسخـیرگـر تـر از نگـاهـــت می شــود پیــدا؟

زدی بالا  مـگـــر بـــر غــارت جــان آسـتــیـنـت را

 

به دستان تـو گلشـــن می شود جان هـا یقـین دارم

نبــایــد بــوســه بــاران کــرد دســت نازنیـنــت را؟

 

بهشت آئیـن تـر ازچشمـت نمی خواهــم ببـیـنم پس

دریـغ از مــن مــدار آغـــوش فـــردوس برینـت را

 

چه رازی در میان داری سَحَـر با مــاه درهـر شـب

که در هـر صبــحدم خورشـید می بوسـد جبیـنت را

 

به تاجـش جقــه ای ازپـرّ طــاووسی است انگـاری

شهاب الدین بـه چنـگ آورد تــا حــبل المتـینــت را

 

طراوت بخــش جـان هـائی بهــاری می کنـی دل را

بیفـــشـــان بــر رواق چشـــم دل هـــا یاسمیــنت را

 

سرشتندت بـه نــور عشـــق تـا  شیــدا کنــی آن را

 که می خواهـد بیـــاراید بـه عـرفـان باغ طینـت را

 

شرف داریــم بر کرّوبیـان بــی هیـــچ تـــردیــــدی

بیــامــیزیم اگـر بـا تــار و پــود جـان یقـــیـنــت را

 

مریدت هست هرکس مسـت شد از باده ی عــرفان

ابو جهل اسـت اگر دارد به دل دیـرینــه  کینــت را

 

از آن رو درپی ات افتاده است این دل که می دانـد

که در پـی هست نغـــز اردیبهـــشــتی فرودینـت را

 

قتــیل الـرّعـــد مـا هـستــــیم بلــدرچـــین بســـتانت

پناهـی جستــه ایم از آذرخـــشـــی مســت دینـت را

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 957 0 نظر
آراء این پست

شعله ور در خویش ــ سر تا پا شررــ می خواستی مْ

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 13 می 2015
در غزل

در شرارستـــان عشقـــت شعلـــه ور می خواستی مْ

شعلـــه ور از این کـــه بودم بیشـــتر می خواستی مْ

 

شـــوق خیـــز از بــس که چشمـانی تماشائی تْ بود

شعله ور در خویش ــ سرتا پا شررــ می خواستی مْ

 

رام گـــردیـــدم ، چـــو دیـــدم رام می خـــواهی مـرا

خیره سر گشتم ، چو دیـدم خیره سر می خواستی مْ


شادمــان بـــودم اگـــر می خـــواستی شـــادان مــرا

شـــادمــانی ای نــدیــــدم تـــا  پکـــر می خواستی مْ


در من افکنــــدی خـــودت را تـا شـــدم بی خویشتن

غرقه در رُؤْیاتْ ــ از خود بــی خبرــ می خواستی مْ

 

چاره ای جـــز اینـــم آیا بـــوده ؟ ــ وَا وَیـْلَا ــ کنـــم

شکر ــ تنها شکر ــ اگر بی بال و پر می خواستی مْ

 

بیخـــود از خــودتر ز مـن پیدا نشد گفتی تو چون :

می بُـریدی از خودت ــ شیــدا ــ اگــرمی خواستی مْ

 

بیشـــتر از این چه می خـواهی ؟ بگـو ، پروا مکن

کم سپردم سر اگر خونیــن جگـــر می خواستی مْ ؟

 

بر ســــرم تـا روز محــشـر تاج کَرَّمْــــنَای توســـت

از أزل انگار بـــا ایــن زیــب و فـــر می خواستی مْ

 

حال و روزم را نمی پرسی،چرا؟ چون روشن است

دربــــدر گردیــده ام ، چــون در بدر می خواستی مْ

 

تازه می گفــــتی : به آســـــانی دمـــار از روزِگارْتْ

در مــی آوردیم بـــی پــــروا چــو بــر می خاستیم!

 

بر نمی آمــد بجــــز از چشْـــم هـــاتْ اعجـــاز چون

ما فقــط از چشـــم تو شَقٌ الـْ « قَمَر» می خواستیم

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 980 0 نظر
آراء این پست
0 رای

فیل هاشان بیخود از هندوستان کرده ست یاد

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 13 می 2015
در غزل

مســـت اگر رخـت از دیار نیســتی بر می کشند
عاشـــقان دُردی کشان از آسمان سر می کشند
 
نشـــتی ای از طبعشان هرگز ندارد جــز نشاط
بـــس که از چــاه زنخـدان آب کوثر می کشند*
 
نـور می نوشــند و ســـرشـــارند از بالنــــدگی
قـــد اگــــر با ســـرو می بینـی برابر می کشند
 
کیست این طنّازلولی وش که بایک عشوه اش
ناخــود آگاهــانه دل ها سوی او پـر می کشند
 
دبّه در مــی آورنـــد از تـــرس زاهــد مسلکان
چون که پنـــدارند رندان شوکران سرمی کشند
 
زندگــی هـــا را به وهـــم آلـــوده اند از کودنی
دســت اگـــر از اشتهـای شهـــد باور می کشند
 
فیل هاشان بیخود ازهندوســـتان کرده ست یاد
خواب می بینـــند اگــرتهمیـــنه در بر می کشند
 
لا ابالـــی هــــا گمـــان دارنـــد با نـــا بخـــردی
خطّ بطـــلان بر ســـرشتســـتان ساغر می کشند
 
الأمـــان از ظــــن ذلیـــلی ها بـه آتــش دودمان
خلق را بی هیـــچ پروا روز محـــشر می کشند
 
نیســــت از مـــردانگـــی دیدیــد دولتـــمردهـــا
خلق را بار گناهــان ســـاده چون خر می کشند
 
دســــت آغشتــن به خون بی گناهان را بخوان
جَلــد اگـــر جلادهـــا بر سنـگ خنجر می کشند
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

 
* علیرضا قزوه:
آخرت جویـــان خدایـا بیشتر دنیایی اند
آخر از چاه زنخدان اب زمزم می کشند

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 989 0 نظر
آراء این پست
0 رای

ما فقط خوابش را دیده ایم !

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 13 می 2015
در سپید - نیمایی

ما فقط خوابش را دیده ایم !
در سواحل اسکاندیناوی ،
همه چیز زیباست ،
همه چیز !
حتی ،
عقاب هایی  که ،
چشمانشان از حدقه بیرون زده است ،
و قورباغه هایی  که ،
راهشان را گم کرده ،
سر از قابلمه های رستوران ها در آورده اند ،
و ماهی های بدشانسی که ،
 کنسرو خواهند شد ،
تا با ترشی انبه میل شوند .
و آدمک هایی که ،
کوک می شوند تا مشروب بنوشند ،
و مشروب می نوشند تا کوک شوند !
اینجا ،
تریاک های ناب ،
گیر پیرکرکس های کارکشته ای  می افتند که ،
خواب ها مان را آشفته می سازند ،
و قلیان های میوه ،
با اسانس شاه توت ،
رؤیاهامان را به باد می دهند .
شربت انگور ،
با اسانس بهار نارنج پیشکشمان !
ما بدبختیم ، بدبخت ،
فقط عقابها طعم خوشبختی را می چشند !

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 972 2 نظر
آراء این پست
0 رای

چه می گذرد بر کســـی که چـــو من آه و ناله اش از آسمـان گذرد

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 13 می 2015
در غزل

ندیده دلـــت داغ لاله رخـــی تا چـــو مــن همــه عمـر آه از آن بکشی

شـــود به عیـــان شعلـــه ور هــمـه جان آتشین اگر آهی نهان بکشی

 

تو را چـــه خیـــال ای عزیـــز دلـــم در فــراق تــو سر تا به پا شررم

شـــود چــه مگــر از برای خدا سر اگـــر که از افســـرده جان بکشی

 

چنـــان که من از فــرط عشق توام غرقه  در خودم ای نازنین به خدا

ســـزد کــه به حالـــم همیشه فغـــان از صمـــیم نهـــادت عیان بکشی

 

چــه می گذرد بــر کســـی که چـــو من آه و ناله اش از آسمـان گذرد

مگـــر نه منـــم صیــد رام تو پـــس از چه رو به کمیــنم کمان بکشی

 

رســـد اجلـــم پیـش از آن که تـــو را از قضـا و قـدر صدمه ای برسد

خـــدا نکنـــــاد از قبــــال مــن ای نازنـین تو از این پس زیان بکشی

 

گمـــان نکنـــم ذرّه ای شـــود از حُســـن روی تـــو کـــم مــاه بی بدلم

امید مـــن است اینکـــه با کــــرمت لحــظه ای به سرم سایبان بکشی

 

دلم شده است آشیــانه ی کی؟ ، کار و بار دلــــم شـــــد بهانه ی کی؟

نهال امیــدم توئی تو بمـــان تـــا کـــه قــــد فقـــط  ای ارغوان بکشی

 

دلا رســـدت هر چه از خـــم گیسـوی دلبــــر فتّــــان به جــــان بخری

فــلاح تو جُــز در همــــین نبُوَد سـر به شکرانــه این شوکران بکشی

 

اگر به لبــت جان رســـد نَگُشــائی به شکوه زبان تا که دلبرت اوست

غمـــت نبُـــوَد بــا خیـــال رخــــش رخت اگر که از این آشیان بکشی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 995 0 نظر
آراء این پست

بد شکوندی...

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 11 می 2015
در غزل

دلی کـــه بــه تـــو سپـــردم،خیلی خیـــلی بد شکـــوندی
نــه یـــه جـــورا کـــه نفهمـــن،آره مستـــند شکـــوندی
 
به خودم می گـــم که حیفـــت،خــودتـــو مگه  نخواستی؟
عمرتو چی آســـون آسون،راستی راستی کاستی کاستی
 
جونمـــو به پات گذاشتـــم،غـــیر ازیـــن چیـــزی نداشتم
تّـــوی قـــلبـــم آشـــکـــاره داغ لالـــه ای کـــه کاشــتـــم
 
کسی کــه عشقــــو نفهمـــه واســـش احساس کیلوچنده؟
مرده هـــا مگـــه مـی دونـــن شمـــیم یاس کیـــلو چنده؟
 
تُـــو دلــــم یه ذرّه شکّـــو بـه  تـــو  اصـــلا  راه نـــدادم
بـــه ریشـــم  خـــندیـدی امّـــا کـــه بـــه اشتبــــاه نـــدادم
 
می دونســـتم می دونســـتی خـــودتـــم کـــه بـــی وفائی
به همیـــن سبـــب نگفـــتم وقتـــی رفتــــی کـــی میـائی؟
 
دلی کـــه بــه تـــو سپـــردم،خیلی خیـــلی بد شکـــوندی
نــه یـــه جـــورا کـــه نفهمـــن،آره مستـــند شکـــوندی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1020 0 نظر
آراء این پست

عنوان پست:

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 11 می 2015
در غزل

اسب ما تا رکاب خوبی داشت،زندگی آب و تاب خوبی داشت
می تپید اشتیـــاق را روشـــن،قلب ما اضطراب خوبی داشت
 
تا لحــد گـــرمِ گرم می رقصـــید،در تکاپـوی زیســـتن یکسر
جسم ما زنده زنده می پژمرد، مرگ را ارتکاب خوبی داشت
 
کامیــــابی حلاوتـــی دارد کـه نگـــو و نپــــرس امّـــا عشـق
کام ما را روا نگردانـــید،عشــــق آری عـــذاب خوبی داشت
 
ماهرویان درســـت می گوینـــد،ما نظــــر باز بوده ایــم آری
از همان ابتدا که وا گردید ، چشـــم ما اعتنا به خوبی داشت
 
در شبـی قدر،شـــد مقـــدّر تا لـب به می تر کنم فقط یک بار
شـدم آنگاه مســـتِ لایعقِـــل ، چقَـــدَر بازتـــاب خوبی داشت
 
رستگاراست هرکه همچون ما مسـت شد زهد بی ریا ورزید
قدر اجر گنـــاه می دانســـت ، توبـه زیرا ثواب خوبی داشت

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1128 0 نظر
آراء این پست
«تمامي كالاها و خدمات اين وبسایت، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.»
طراحي و پياده سازي سايت: شماره تماس جهت طراحي سايت