نماد اعتماد الکترونیکی

تعداد مطالب نشريه:5660
تعداد پست وبلاگ ها:5152
تعداد نظرات وبلاگ ها:9663
تعداد نظرات نشريه:5597
بازديد مطالب نشريه:528328
بازديد اشعار وبلاگ ها:5110452
تعداد کاربران:1502
تعداد وب لینک ها:131

مسعود سعد سلمان

شبی که سخن سرای زندانی در دخمه ای سرد و تاریک، در دل کوههای بی فریاد ، باخود می گفت چرا در اندیشه فردا باشند،چون هیچ امیدی نیست که همین امشب را نیز به پایان برم ، نیک می دانست که سرانجام کار آدمی مرگ است ، اما سخنی که با خون دل او رنگین شده،تا روز رستا خیز پایدار خواهد ماند.

 


نخواست ماندن اگر گنج شایگان بودی   بماند این سخن جانفزای تامحشر

او سخن جانفزای را درمان جان نالان خویش ساخته بود ومی دانست که اگر سخن پیوند زندگیش نمی گردید ، گردش گردون او را به درد ورنج کشته بود .


هر چند گردون سرانجام به دست مرگ ، مانند دیگر مردم ، دفتر زندگی پرفراز و نشیب او را نیز بست ،اما دفترسخن او همچنان گشوده ماند.


گویی شعر که پیوند عمر او بود ، پیوند نام او گردید و امروز که نهصد سال از مرگ تن اومی گزرد ، جان او که در کالبد شعرش دمیده شده ، همچنان زنده است و باما سخن می گوید.


مسعود سعد سلمان ، سراینده بزرگ شعر دری در نیمه دوم قرن پنجم وآغاز قرن ششم ، سرامد حبسیٌه سرایان و نخستین شاعر پارسی گوی در سرزمین هندوستان است . سخن ازدل برامده اش از دیرباز ، زمان زندگی خود او تا امروز ، همواره آفرین و ستایش سرایندگان و سخن سنجان را بر انگیخته وازشنیدن فریاد جان سوزش موی براندامها به پاخاسته و اشک از دیده ها روان شده است.
همزمان بااو دهها شاعردیگر، دردستگاه فرمانروایی غزنویان وسرودن نظم می پرداختند و برخی از آنها از دید نام وجاه بر اوبرتری داشتند .
گاه از روی همچشمی با طعن و طنزازاویاد می کردند و اگر بهترین شعرهای جادوی خویش را برایشان می خواند ، اورا کودک و برنا می گفتند و گاه از روی رشک ، با دسیسه و توطئه گرفتاریش را دامن می زدند ، اما امروز ازبسیاری از آنان نه تنها دیوان ، بلکه نامی نیز برجای نمانده وتنها نام بعضی از آنان به برکت دیوان او به طفیل نام او در بعضی تذکره ها آمده است؛در حالیکه اگر از ده شاعر بزرگ فارسی زبان نام برده شود ، بی گمان مسعود سعد یکی از آنان خواهد بود.                                                                                              
این خود گواه دیگری است بر دآوری درست نقاد روزگار؛ چنان که در روزگار سعدی نیز، امامی هروی را برترازاو دانستند و گذشت روزگار ، بی پایگی این داوری را به روشنترین وجه نشان داد.
دوران شاعری مسعود سعد پیش از پنجاه سال به درازا کشید و چنانکه خواهیم با دوران پنج تن از پادشاهان غزنوی مقارن بود .
حاصل این دوران ، دیوانی است با نزدیک به شانزده هزار بیت شعر. خواندن این اندازه شعر ، که بی گمان پست و بلند نیزدارد ، با فرصتهای محدود روزگار ما سازگار نیست وهمین امربرگزیدن بهترین شعر ها وشرح و توضیح آنها ایجاب می کند ؛اگرچه درروزگاران قدیم نیزاین ضرورت احساس می شده وخود مسعود سعد نیز((اختیارات شا هنامه)) را بر پایه همین نیازفراهم آورده است.
بیشتر شاعران قدیم ، به خصوص مدیحه سرایان ، زندگی تقریبا یک نواختی داشته اند و جز آنچه کم بیش در همه انسانها مشترک است ، مانند: تهیدستی وبیماری و مرگ عزیزان و پیری و نظایر آنها ، حادثه با اهمیتی که بکلی زندگی آنها را زیر ورو کرده باشد به حدی که در شیوه شاعریشان موثر افتد ، برایشان نیامده است در این میان مسعود سعد موقعیتی کاملا استثنائی دارد. درشاعری او دست کم پنج دوره متمایز می توان دید:
- آغاز شاعری وپیوستن به سیف الدوله که اوج کام روائی اوست
- دوره اول زندان ، در قلعه های دهک ، سو و نای به فرمان سلطان ابراهیم
- رهایی ، بازگشت به لاهور و حکومت چالندر
- دوره دوم زندان ، در قلعه مرنج به فرمان سلطان مسعود بن ابراهیم
- آزادی ، ریاست کتابخانه ، مدح ملک ارسلان و بهرام شاه ، پیری و پایان عمر







زندگی مسعود سعد
٭زمینه تاریخی
سلطان ابراهیم نیروی خود را صرف لشگر کشی به هندوستان وگسترش قلمرو فرمانروائی خود و به دست آوردن غنائم از آن سرزمین مانند اسلاف خود می کرد ، وفرماندهی سپاه را به فرزند خود به نام سیف الدوله محمود سپرده بود . چنان که از دیوان ابوالفرح رومی استباط می شود، لشکر کشی های سیف الدوله به هندوستان ، باید از حدود سال 460 آغاز شده باشد .
مسعود سعد نیز قاعدﺓ در همین سالها در لاهور به سیف الدوله پیوسته است ، چنان که در یکی از قصاید خود در مدح سیف الدوله که فرا رسیدن نوروز را به او تهنیت می گوید ، نوروز را مصادف ماه رجب ذکر می کند .
خجسته بادت نوروز و این چنین نوروز هزار جفت شده با مه رجب دریاب

سلطان ابراهیم رسما فرمانروای هندوستان را با فرستادن خلعت و منشور ، به سیف الدوله سپرد ومسعود سعد نیز که در جنگها در کنار او شرکت داشت و فتح نامه ها و قصیدها در ستایش او می سورود ، ندیم و جلیس و شاعر در بار او گردید .

خویشتن را سوار باید کرد بر سخن کامگار باید کرد
مدحت شهریار باید گفت خدمت شهریار باید کرد
شاه محمود سیف دولت و دین که زبان ذوالفقار باید کرد

٭خاندان،ولادت وجوانی مسعود
اصل خاندان مسعود سعدازهمدان بودوباقدرت یافتن غزنویان یکی ازنیا کانشبه غزنین مهاجرت کرده بودودر دربارغزنوی،وارد شغل دیوانی شده بود،چنانکه درشعرمسعود آمده است که بنده زاده این دولتم به هفت تبار))که البته هفت نسل را قاعدﺓ باید اغراق دانست چون اگر چنانکه معمول است برای هر نسل 30سال درنظر گرفته شود،ازتأسیس دولت غزنوی پیش ترخواهد رفت0
درسال 427،به روایت بیهقی،سلطان مسعود غزنوی فرزند خود مجدود را به فرمانروائی هند منصوب کردوسعد سلمان ، پدر شاعر ، به عنوان مستوفی همراه مجدود به لاهور رفت ودرآنجااقامت دایم یافت ، وصاحب املاک ومستغتلات فراوان گردید0
مسعود سعد- به احتمال زیاد – دربین سالها ی 438و440 درلاهور به دنیا آمد واین که دربعضی تذکره ها زادگاه اورا همدان یا جرجان نوشته اند صحیح نیست و خود شاعر در اشعار گوناگون به این نکته تصریح کرده است 0
ای لاهور و یهک بی من چه گونه ای بی آفتاب روشن روشن چگونه ای
ای جره بازدشت گذار شکار دوست بسته میان تنگ نشیمن چگونه ای

کودکی و نوجوانی شاعر در لاهور صرف آموختن علم و ادب و نیز فراگرفتن فنون جنگاوری و شکار و تیراندازی و سوارکاری گردید .
به ویژه آن که به سبب اشتغال پدرانش به امور دیوانی ، آموختن شعرو ادب و ترسل در خواندانش موروسی بود چنان که خود می گوید :

سعد مسعود همان دادست از براعت که سعد را سلمان

این روزگار ، دوران تنعم و کامروائی او بود چناکه در شعرخود آروزو می کرد که همین روزگار همیشه بماند : (( تا هست روزگار همین روزگار باد . )) اما ای بسا آروزو که خاک شده .
در سفری که سیف الدوله برای دیدار پدرش از لاهور به غزنین می رفت ، مسعود نیز با او همراه بود . در پایتخت قصاید غرائی در مدح سلطان ابراهم و وزیر و سپهسالاراو سرود.
در دولت و سعادت صاحب کاداب از او شده است مهذب
منصور بن سعید بن احمد کش بنده اند حران اغلب
و با(( شاعران چیره زبان )) غزنین مشاعره ومجابات کرد، بخصوص با راشدی ، ملک الشعرای دربار گویا از همین جا آتش رشک آن شاعران زبانه کشید و چون (( رتبت و پایگاه )) او را نزد شاه دیدن به صد گونه (( تنبل و دستان )) بر ضد او به توطئه و تهمت پرداختند ، چنانکه خود او می گوید :

زمن بترسید ای شاه خصم نقاص من که کار مدح به من باز گردد آخر کار
از قضا در این هنگام نیت تشرف و سفر خراسان در او پدید آمد و برای این مقصود از سیف الدوله اجازه خواست . اما سیف الدوله که گویا دمدمه و افسون مدعیان شاعر در او اثر کرده بود نه تنها اجازه نداد بلکه بر او خشمگین شد و گرفتاری شاعر از این جا آغاز شد . اصرار او نیزبر خشم سیف الدوله می افزود ، او را ازکار برکنارکرد.
آتش شغل من نجسته هنوز دود عزلم بر آمد از روزن
شاعر پس ازعزل به فرمان سیف الدوله دستور داد اموال او را نیز ضبط کردند تا آن زمان به پشتوانه دارائی فراوان خود به دیگر شاعران صله می داد ، تهی دست و آوره ونا گزیربرای دادخواهی زادگاه خود را ترک کرد و بسوی غزنین رهسپار شد :

درویشی و نیستی زلوهور بر کند و به حضرتم فرستاد
نانپاره خویشتن بجستم از شاه ظهیر دولت و داد
٭زندان

در غزنین ، چنانکه از اشعار مسعود بر می آید ، شاعران و درباریان آنچنان ذهن پادشاه را نسبت به او بدبین کرده بودند که بدون دلیل به حبس شاعر فرمان داد 0 شاید تهمت زننده راشدی شاعر دربار باشد0که پیش از گرفتاری خطاب به سیف الدوله درباره اوچنین گفته:
اگر نه بیم تو بودی شاها به حق خدای که راشدی را بفکندی زآب و زنان
دردهک
نخستین زندان شاعربه نام دهک بود0بعضی مو لفان چون در بیت زیر:

هفت سالم بسود سوو دهک پس ازآنم سه سال قلعه نای

به ضرورت وزن شعر نام سو مقدم بردهک آمده است ، تصورکرده اند که زندان نخست قلعه سو بوده است ، اما شاعر خود به سراحت در این بیت گفته است که او را ازدهک به سو برده اند.

نشسته بودم در کنج خانه ای به دهک به دولت تو مرا سیم بود و جامه ونان

این زندان در فاصله 15 کیلومتری در سمت شرق واقع است و در قدیم سر راه غزنین به هندوستان قرار داشت .
شاعر در دهک به نسبت به زندان های بعدی ، از رفا و آسایش بیشتری بر خوردار بود و چن تن از شخصیت های آن زمان در زندان از او همایت می کردند .

٭در قلعه سو

توطه گران نتوانستند آسایش نسبی شاعر را در دهک تحمل کنند و کاری کردند که فرمان او به قلعه سو داده شد .
محل جغرافیایی سو (( به سمت جنوب مشرق دهک ، به فاصله ده کیلومتردره بسیار تنگی است که( سوکوه) نام دارد و بالای این کوه خرابه زاری است که محبس سلاطین آل ناصر در آن بود )) .
مسعود سعد در این باره می گوید : حصار به حدی مرتفع بود که مي توانستم با ستارگان راز دل خود را بگویم . در این زندان زنجیر آهنین بر پای او بستند و از مردم بی سامان شکوه ها داشت وتنها مایع دل خوشی او وجود پیرمرد منجمی به نام بهرامی بود و علم نوجوم را در حد کمال از او آموخت .
مجموع گرفتاری شاعر در دهک و سو هفت سال بود و سپس او را به قلعه نای برند .

٭در حصار نای

آنان که سر نشات عالم دارند پیوسته به نای ، طبع خرم دارند

ای نای زتو همه جهان غم دارند توآن نایی کز پی ماتم دارند

قلعه نای به دودلیل مشهورترین زندان مسعود سعد است ، چنان که نام سای زندان ها را تحت الشعاع قرار داده است . یکی این که در این زندان عذاب روحی و جسمی شاعر بیشتر بوده است و دیگر خود لفظ نای که با ساز معروف جناس تام دارد و شاعر ایهام ها و تناسبات بدیهی از آن ساخته است .
محل جغرافیایی این زندان در سمت غرب شهر غزنین ، مایل به زاویه جنوب ، در فاصله حدود هشتاد کیلومتری ، دردل قله ای سر به فلک کشیده .
موثرترین و پر سوزترین حبسیات مسعود در همین زندان سروده شده است

چون نای بی نوایم از این نای بی نوا شادی ندید هیچ کس از نای بی نوا
شد دیده تیره و نخرم غم زبهر آنک روزم همه شب است و صباهم همه مسا

پس سه سال گرفتاری در نای و جمعا ده سال در دهک و سو و نای از زندان رهائی یافت شاعر که با یک فرمان پادشاه در اثر یک سوء ظن به زندان افتاده بود، بدون آنکه جرم خود را بداند، با فرمانی دیگر آزادی خود را باز یافت :

عفو سلطان نامدار رضی بر شب من فکند نور قمر
رهائی

مسعود سعد،پس از رهائی از زندان به لا هور بازگشت و به سرپرستی املاک پدر خود سعد سلمان که تا این زمان هنوز زنده بود پرداخت0بونصرکه اهل ادب بود از قدیم با مسعود آشنا بود شاعررا بار دیگربه عمل دیوانی کشاند و او را از ندیمان خاص عضد الدوله شیرزاد کرد. شاعر در مجالس بزم شیرزاد درکنار ندیمان و عمله طرب به شعرخواندن می پرداخت و وصف این مجالس را در (( مثنوی ارشکال))
که به لحنی طنز آمیزسروده شده و سرمشق سنائی در سرودن کارنامه بلخ است ، به تفصیل بیان کرده است0

٭حکومت چا لند ر

از بخشش دست من زسیم و زرپرس وزخوی خوشمزمشکوازعنبرپرس

از قوت بازوی من ازخنجر پرس وز هیبت من زراه چا لندر پرس

مسعود سعد بار دیگر شوکت و ثروت از دسته رفته را باز یافت قصری درلاهوربنا کرد در این ایام هندوان در شهر چالندر قیام کردند و بونصر پارسی با لشکر کشی گران بر آنها تاخت و قیامشان را سرکوب کرد.
مسعود سعد نیز در این جنگ در کنار بونصر بود، دوران کامروای و رهائی او بار دیگر به سرانجام رسید . این بار بونصر پارسی متهم و گرفتار گردید و مسعود را نیز به جرم همدستی با او به زندان افکندند ، چنان که در یکی از قطعه های خود می گوید :

بوالفرج شرم نایدت که به جهد در چنین حبس و بند افکندی؟
تا من اکنون همی به غم گریم تو به شادی ز دور می خندی

بوالفرجی عامل گرفتاری بونصر و مسعود سعد شناخته اند .

٭در زندان مرنج
ای حصن مرنج وای آن کس کاو چون من بر سر تو باشد
تو مادر دوزخی بگو راست ! یا دوزخ مادر تو باشد ؟

این بار شاعر را در قلعه مرنج زندانی کردند و دست و پایش را به زنجیر آهنین کشیدند ، این قلعه نیز بر سر کوهی بلند قرار داشت وراه دشواری داشت که هیچکس نمی توانست خود را به بالای آن برساند.
شاعر که در این هنگام نیروی جوانی را پشت سر گذاشته و بیاد جوانی چنین مویه می کند :

تاری از موی من سپید نبود چون به زندان مرا فلک بنشاند
ماندم اندر بلا و غم چندان که یکی موی من سپید نماند
علاوه بر رنج زندان ، از ضعف و بیماری و کم نوری چشم نیز شکوه هادارد.

٭مرگ فرزند

بزرگترن اندوه شاعر در زندان مرنج دوری از کسان و فرزندانش بود چنانکه به ممدوح می گفت :

نیک دانی که از قرابت من چن گریان و پارسا باشد
چون منی را روا مدار امروز که زفرزندگان جدا باشد

اما از بخت واژگون و سنگ دلی سلطان او را انقدر در مرنج نگاه داشتند تا خبر مرگ فرزند جوانش صالح به او رسید و باعث شد مراثی جانگدازی ، بویژه در قالب رباعی بسراید ، که از آثار جا ودان اوست.

درحبس مرنج با چنین آهن ها صا لح بی تو چگونه باشم تنها
گه خون گریم به مرگ تو دامن ها گه پاره کنم زدرد پیراهن ها

البته نباید پنداشت که این زندان هیچ جای شکری برای شاعر درد کشیده نداشته است ، بزرگترین مایه در این بیت نما یان است:

شکر ایزد را که اندر این حبس از دیدن سفلگان مصونم

و در دوران علاالدوله طلب شفاعت و قصایدی خطاب به سلطان سرود ، تا آنکه بخشوده شد و رهائی یافت .

٭مدت گرفتاری

مدت گرفتاریش در زندان مرنج سه سال طول کشید. این چنین می گوید
در سال اول :
دشمن و دوست دیده بود که من پار بودم ز جمله اعیان
در سال دوم :
چون ز امسال و پار یاد کنم زار گریم ز حسرت پیرار
درسال سوم :
در مرنجم کنون سه سال بود که به بندم در این چو دوزخ جای

حبس مسعود سعد سلمان جمعا نوزده سال طول کشید و در این باره می گوید :
من بنده سال نوزده مبحوس مانده ام جان کنده ام ز محنت در حبس و درحصار


٭دوران بهرام شاه ، پایان عمر
مسعود سعد سالهای پایانی عمر خود را در دربار بهرام شاه با عزت و حرمت به سر برد و قصایدی در مدح او سرود .
عاقبت به قید احتمال و به اقوال مسعود سعد در سال 515 هجری و قمری دیده از جهان فرو بست از این رو تربت اونیز قاعدتا باید در غزنین باشد و به رغم تصور قالب نباید آن را در لاهور جستجو کرد.
پنجاه و هفت رفت ز تاریخ عمر من شد سودمند مدت و نا سودمند ماند
وامروز بریقین و گمانم زعمرخویش دانم که چند رفت و ندانم که چند ماند
فهرست حال من همه بارنج وبندبود ازحبس ماند عبرت واز بند پند ماند
از قصد بد سگالان و زغمز حاسدان جان در بلا فتاد و تن اندر گزند ماند
لیکن به شکر کوش که از طبع پاک تو چندین هزار بیت بدیع بلند ماند
٭شعر مسعود سعد
دیوان مسعود سعد مجمع مطنوع و رنگارنگی است از توصیف ، تغزل مدح ، رثا ، حکمت و طنز و برتر از همه حسب حال.
شهرت ، ارزش و اعتبار شعر مسعود سعد در درجه نخست از حبسیات او مایه گرفته است .
او درد ورنج را با تمام ذرات وجود خود لمس کرده است :
اندر تنم ز سرما بفسرد خون تن بگداخت بازم آتش دل مغز استخوان
مسعود سعد باریک بینی خود را در وصف ، در چیستان های متعدد نشان داده است . چیستان کتاب
چو تو معشوقه و چو تو دلبر نبود خلق را به عالم در
به هنر طبع را توی استاد به خرد روح را توی رهبر
غلو و اغراق از لوازم مدیحه سرای است و مسعود سعد نیز از آن بر کنار نیست :
گر طول و عرض همت او داردی سپهر خورشید کی رسیدی هرگز به باختر



وگاهی زبونی و چابلوسی پیش اندازه در مدایحه او دیده می شود :
هر جا که سم ستور تو آید من قبله خویش خاک آن سازم
در نظر مسعود سعد معیار شعر درست و استوار اما هنر مرد خردمند است :
سخن به وزن درست آیدونظم قوی چو باشدش هنر مرد پر خرد معیار

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

«تمامي كالاها و خدمات اين وبسایت، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.»
طراحي و پياده سازي سايت: شماره تماس جهت طراحي سايت